تبليغاتX
منتقم زهرا س

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنية 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم.

1ـالا يا عين و يحك فاسعدينا 
الا تبكى امير المؤمنينا 
2ـرزئنا خير من ركب المطايا 
و خيسها و من ركب السفينا 
3ـو من لبس النعال و من حذاها 
و من قرء المثانى و المئينا 
4ـو كنا قبل مقتله بخير 
نرى مولى رسول الله فينا 
5ـيقيم الدين لا يرتاب فيه‏ 
و يقضى بالفرائض مستبينا 
6ـو ليس بكاتم علما لديه‏ 
و لم يخلق من المتجبرينا 
7ـو يدعو للجماعة من عصاه‏ 
و ينهك قطع ايدى السارقينا 
8ـلعمر ابى لقد اصحاب مصر 
على طول الصحابة اوجعونا 
9ـو غرونا بانهم عكوف‏ 
و ليس كذلك فعل العاكفينا 
10ـافى شهر الصيام فجعتمونا 
بخير الناس طرا اجمعينا 
11ـو من بعد النبى فخير نفس‏ 
ابو حسن و خير الصالحينا 
12ـاشاب ذوابتى و اطال حزنى‏ 
امامة حين فارقت القرينا 
13ـتطوف بها لحاجتها اليه‏ 
فلما استيأست رفعت رنينا 
14ـو عبرة ام كلثوم اليها 
تجاوبها و قد رأت اليقينا 
15ـفلا تشمت معاوية بن صخر 
فان بقية الخلفاء فينا (9) .

ترجمه:

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

وجود امام، هدف اصلى نظام خلقت و رابطه ميان عالم مادى و عالم ربوبى است .

امام سجاد(ع) مى فرمايد : ما امان اهل زمين هستيم، چنان كه ستارگان، امان اهل آسمان اند. به واسطه ماست كه آسمان به زمين فرود نمى آيد. به واسطه ما باران رحمت حق، نازل و بركات زمين خارج مى شود. ما اگر روى زمين نبوديم، زمين اهلش را فرو مىبرد(1)

بديهى است كه حضورو غيبت او در ترتب اين آَثار تفاوتى ندارد . حضرت در ادامه مى فرمايد: تا حال هيچ وقت، زمين ازحجَت خالى نبوده است، ولى آن حجت، گاهى ظاهر وگاهى غايب است راوى مى گويد: گفتم : مردم چگونه ازامام غايب بهره مى برند، فرمود: همان گونه كه ازخورشيد پشت ابر بهره مى برند(2)

فايده ديگر اين است كه امامى كه غايب است و قراراست در آينده ظهور كند، انتظار مى آفريند، و انتظار مايه اميدوارى است . اميدوارى به آينده اى روشن، چراغ راه وازبزرگترين اسباب موفقيت و پيشرفت است اين ويژگى، مختص شيعه است كه به انتظار اعتقاد دارد، ولى در ساير فرقه ها به جهت عدم اعتقاد به چنين امرى- احساس پوچى و يأس فراوان است . پس فوائد وجودى امام غايب، پوشيده نيست، بلكه او همانند آفتاب پشت ابر، براى موجودات نافع و مفيد است.

براى آگاهى بيشتر به فايده وجودى امام، به زيارت جامعه مراجعه كنيد

فايده حضرت

وجود حضرت مهدى (ع)منافع بسيارى دارد كه برچند گونه است:

قسم اول: منافع آن حضرت، چه غائب باشد و چه ظاهر و آن بر دو نوع است:

1. تمام خلايق در آن شريك هستند مانند : زندگى و بقاى در جهان.

2. افاضات علمى و عنايات ربانى كه به

مؤمنين اختصاص دارد مانند : واضح نمودن وقت نمازهاى يوميه و.

قسم دوم: منافع زمان غيبت آن حضرت، آن هم بر دو نوع است:

1.مخصوص به مؤمنين است و آن بسيار است، مانند : ثواب هاى بسيارى كه بر انتظار زمان ظهور آن جناب مترتب است.

2. مخصوص كافرين و منافقين است و آن مهلت دادن و تأخير عذاب آن هاست.

قسم سوم :منافع زمان ظهور آن حضرت است و آن دو نوع است:

1 . شامل تمام موجودات مى شود. مثل انتشار نور، ظهور عدلش و امنيت راه هاى بلاد و ظهور بركات زمين و...

2. مخصوص مؤمنين است كه بر دوگونه است: الف: براى زندگان آن ها و آن بهره ورى شرف حضور آن حضرت و استفاده ازنور آن جناب و فراگرفتن ازعلوم آن بزرگوار و برطرف شدن بيمارى ها وگرفتارى ها و بلاهاازبدن هاى ايشان است. ب: براى مردگان آن ها:ازجمله خوشحالى ظهور آن حضرت در قبرهاى شان، وازجمله منافع براى اموات مؤمنين، زنده شدن آن ها است . (3)

  1 . نجم الثاقب باب دوم.

2 .بحارالانوار، ج52 ص، 92.

3 . مكيال المكارم، ج 1ص 271.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 


 

توجه                          دانشگاه نماز دانشجو ميپذيرد                            توجه

بدينوسيله به اطلاع کليه علاقه مندان ميرساند با بند «الف» آيين نامه اجرايی وزارت عشق و سازندگی و به دستور مستقيم حضرت حق و با نظارت هيئت های ارشادی مرکب از رسول اکرم ‹ص› و ائمه معصومين ‹عليهم السلام› دانشگاه نماز با ظرفيت نامحدودی دانشجو ميپذيرد.

شرايط دانشگاه :

الف) اين دانشگاه کلاسهايی در سطوح مختلف دارد که برای رسيدن به سطوح بالاتر گذراندن تمام سطوح الزامی نيست.

دانشجويان مستعد و خودساخته بعد از گذراندن آزمون اخلاص ميتوانند در سطوح بالاتر مشغول به تحصيل گردند.

ب) تمام محوطه دانشگاه توسط دوربين های مخفی ملائک کنترل ميشود.

ج) کليه غائبين و افتادگان ميتوانند با روی سياه به دارالتوبه الهی بازگردند.

د) مدارک فارغ التحصيلان روی پل صراط به آنها اهدا ميگردد.

زمان ثبت نام :

شما در هر زمان ميتوانيد با مراجعه به قاضی وجدان و تفکر در نعمتهای الهی ، جهت ثبت نام تصميم بگيريد.

مکان ثبت نام :

کوچه دل ، خانه وصال ، سجاده عشق ، جانماز عبوديت.

شرايط سنی :

حداقل ۱۵ سال برای پسران و ۹ سال برای دختران.

تبصره : محدوديت سنی در پذيرش دانشجو وجود ندارد و افرادی که دارای سن کمتری هستند داوطلبانه ميتوانند شرکت کنند.

مدارک مورد نياز جهت ثبت نام :

۱ـ رضايت نامه وجدان                            ۲ـ کارنامه قبولی مبارزه با نفس

۳ـ توبه نامه گناهان                               ۴ـ هفت قطعه عکس از دل پاک

۵ـ خشم نامه شيطان                            ۶ـ پوشه نزديکی به خدا

 نویسنده :راحیل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

کمی بينديشيم

ايا تاکنون به خود وفرصتهايی که در اختيار داريم انديشيده ايم؟

يکی از آن موارد انتظار و فرصتی است که درزمان غيبت داريم.

آنقدر غيبت امام عصر روحی  فداه برای بعضی از ما عادی شده که حتی

ممکن  اين فکر به ذهن ما خطور نکند که در عصر غيبت عهده دار وظايفی

هستيم که بسيار در امر سرعت بخشيدن به ظهور مؤثر هستند.

عده ای اين تفکر را رواج دادند که لازمه ظهور حضرت رواج هر چه بيشتر ظلم

وفساد در سطح جهان است و عده ای نسبت به اين امر کاملا بی تفاوت

شدند و عده ای گهگاهی سعی ميکنند برای ظهور ايشان دعا کنند در حاليکه

که تفکر اساسی آنها اين است که کار چندان مهمی از ما بر نمی آيد.

براستی ما جزء کداميک هستيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

بنام خدا

سلام بر مهدی فاطمه(عج)

نظر کن تو بر قلب سوزان ما

به احوال زار و پریشان ما

بود خال تو لیله قدر ما

رسیده به پایان دگر صبر ما

**********

امام صادق (ع): یفقد الناس امامهم یشهد الموسم فیراهم ولا یرونه.

ترجمه: مردم امام خود را نیابند امام در موسم حج حاضر شود و آنها را می بیند ولی آنها او را نمی بینند.

 

امید دل عالمینی بیا

تو خود خون خواه حسینی بیا

بیا امشب ای مه نجاتم بده

تو کهف حصینی نجاتم بده

*********

 حضرت علی(ع): تری ولا تری الی الوقت والوعد و نداء المنادی من السماء

ترجمه: او مردم را می بیند ولی مردم او را نمی بینند تا روز مقرر و معین و نداء

منادی از آسمان.

********

 

بیا ای عزیز دل فاطمه(ع)

نما شام هجر مرا خاتمه

مرا با خودت آشنا کرده ای

صدای من بی وفا کرده ای

*********

امام عصر (عج) در توقیعی شریف می فرماید:

فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه ولا نوثره منهم.

ترجمه: ما را از شیعیان دور نگه نمی دارد مگر اعمال و رفتارهای آنان که به ما می رسد و برای ما ناخوشایند و دور از انتظار است.

**********

زکعبه عزم سفر کن به این دیار بیا

چو عطر غنچه نهان تا کی؟ آشکار بیا

حریم دامن نرجس شد از تو رشک بهار

گل شکفته گلزار روزگار بیا

**********

گل گفت که من مذهب دینی دارم

با آل رسول همنشینی دارم

رنگم زمحمد(ص) است بویم زعلی

خلق حسن و خوی حسینی دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

درد هجرانت مرا ديوانه کرد

 

در بيابان بي کس و بي خانه کرد

 

من زعشقت دل بريدم از همه

 

عاقبت درد غمت قلب مرا ويرانه کرد

 

در بيابان سوز باد وحشي استاد عشق

 

بوته هاي خشک و سنگ بي صدا

 

سوز عشق قلبما نشنيده اند

 

زجر عشقت سنگ را بيچاره کرد

 


ناله شبگير قلبم سوز صحرا را شکست

 

در سکوت مبهم شب گم شدم

 

درد هجرانت ببين با من چه کرد

 

بي کس و تنها مرا اواره کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

 اي آفتاب ما سلام!

امروز هم گذشت و تو نيامدي!

روز ها را از پي هم مي شمارم.آنقدر شمرده ام که حساب از کفم رفته است.آخر مگر مي شود بدون ديدن روي تو اي زيباترين حضور هستي ای آسمان عشق-روز ها را آغاز کرد؟!

اي کاش در يک سپيده زيبا اي آفتاب مهرباني ها و اي خورشيد مکه- اي دوازدهمين نور ولايت ظهور تو را نظاره گر شويم. از امروز اغاز ماه رجب با شمارش معکوس به پيشوازت خواهيم آمد وگوييم: اي آفتاب ما سلام!

بر قلب ما بگذار پاي! اين دشت از بهر وجود نازنينت لاله ها را داده است!

اي آفتاب ما کنون بنگر که دلها خسته اند

از اين همه نا مهرباني ها دگر گسسته اند.

اينک بيا ! اي مهربان سيماي نور!

بنگر کنون ما غنچه هاي عشق را!

بنگر چگونه در رهت از جان و دل گسسته ايم!

اينک بيا! اي صاحب العصر زمان! مهدي خوب و مهربان!

بيا تو از پس تمام قرنهاي تشنگي!

در يک ظهور بي نظير بيا و دشت عشق را سيراب کن !

اي آفتاب ما سلام!

اي آفتاب ما سلام!

الهم ارني الطلعته الرشيده!

اللهم عجل لوليک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

و به راستي كه بايد سر بر آستان در گاهش ساييد و دستها را به شكر بلند كرد و به شكرانه اين نعمت فراگير، فرياد برآورد كه:

الحمد لله رب العالمين.

ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است.

و آيا به حقيقت هر كه اين روز را بشناسد، به انتظارش نخواهد نشست و در جستجوي آن نخواهد بود؟ به راستي كه در هر انديشه اي اين انتظار شكل خواهد گرفت و به آن انديشه، شيريني و حلاوتي تازه خواهد داد.

انتظاري كه نه تنها عبث و بيهوده نيست بلكه آرمان افتخار آفريني است كه منتظران به آن مي بالند.

كدام خردمندي است كه طالب هدايت نباشد و راه سعادت و تكامل را جستجو نكند؟ آيا يافتن راه حقيقت، كم آرزويي است كه صبر براي آن كم ارزش باشد؟!

«به او مهدي گفته مي شود زيرا او به امري كه مردم از آن گمشده اند، هدايت      مي كند».

كدام دلي است كه روشني حقيقت را نطلبد و به دنبال آرامش نباشد؟ آيا تمامي تلاشهاي بشري براي رسيدن به آرامش و آسايش نيست و جاي امنيت و آسودگي گم نشده است؟!

«هيچ مؤمني نمي ماند جز اين كه شادي و سرور به دلش راه مي يابد».

چگونه هدفي صبر و انتظار مي طلبد؟

روزي كه فقر و گرسنگي از جهان رخت بر مي بندد. ناامني زير بالهاي امنيت ناپديد مي شود عدالت شرق تا غرب عالم را فرا مي گيرد. هدايت دلهاي مرده را زير و رو مي كند. عقلها كامل مي شود، علم به اوج شكوفايي خود مي رسد، سعادت آدميان را در خود غوطه ور مي سازد.

«… در هر محلي كه منزل كنند از آن سنگ، چشمه ها سرازير مي شود افراد سپاه  (ياران مهدي عليه السلام) از آن مي خورند. هر كس گرسنه باشد سير مي شود هر كس كه تشنه باشد رفع عطش مي كند چارپايان نيز از آن خورده و سير مي شوند و اين توشه آنهاست…».

شادماني و نشاط زمين و آسمان را فرا مي گيرد، لبها به خنده باز مي شود، برق شادي در تك تك نگاهها جلوه گر است.

«… اهل آسمان خوشحال مي شوند و اهل زمين مسرور مي گردند، پرندگان هوا شادي مي كنند و ماهيان دريا نيز خوشحال شده شادي مي نمايند».

اين انتظار، نيرو بخش زندگي است جان مي دهد، اميد مي بخشد و به حركت         وا مي دارد افتخاري كه سرافراز مي كند، آرامشي كه به دل مي نشيند، پناهي است كه در پناه مي گيرد و صبحي است كه به شب، پايان مي دهد.

اين انتظار ارزش زندگي ما و تمامي منتظران خواهد بود. ارزشي كه انديشيدن به آن انسان را از خطا نگه مي دارد و يادش، مصائب را آسان مي كند اين انتظار سرلوحه زندگي ما و سبب تلاش و حركت ما خواهد بود و توشه اي است كه اميد داريم در آخرت هم دست ما را بگيرد و هم سرافرازي ما را سبب شود.

ب: انتظار، عبادت برتر

افضل العبادة انتظار الفرج.

منتظر، ياوري است كه به ياري امام خويش شتافته و بضاعت ناچيز خود را به پاي امامش ريخته است.

منتظر، ياوري است كه از آنچه دارد دريغ ندارد و به دست و دل و زبان، كمر به خدمت مولايش بسته است.

منتظر، ياوري است كه بار وظيفه را بر دوش خويش احساس مي كند و به دنبال راهي است تا اداي حق كند.

و بالاخره منتظر ياوري است صادق كه هماره در پي نشاني است تا به آن شناخته شود و به وسيله آن به امامش منتسب گردد. و چيست اين نشان به جز انتظار كه آنچه وظيفه وظيفه شيعه و وظيفه ياور امام است را در خود نهفته دارد.

«هر كس دوست دارد از ياوران حضرت قائم باشد بايستي انتظار او را داشته باشد و به نيكويي و پرهيزگاري رفتار نمايد؛ پس اگر به اين حال پيش از قيام او از دنيا برود پاداش ياوران مهدي را خواهد گرفت. بنابراين بكوشيد و جديت كنيد و چشم به راه باشيد كه گوارايتان باد».

شيعه امام غايب عليه السلام، چشم براه عزيزي است در سفر، سروري با عظمت، رهبري با كرامت، مهماني كه عزم اقامتش روشني ديده و شادي ايام را به ارمغان مي آورد. آيا براي رسيدن ميهمان مقدماتي لازم نيست؟

آيا پذيرايي از بزرگترين وجود عالم امكان آمادگي نمي خواهد؟

 

و اما انتظار

همواره چشم به راه بوده ایم، هستیم و خواهیم بود، بی هیچ احساسی از یأس و ناامیدی؛ اما فرموده بودند تقارن عاشـــورا و آدینه را بیشتر انتظار بکشید... و ما هم بدین نوید لحظه لحظهء جمعه عاشورایمان، عزاداریمان را به امید دیدار قامت سرو اماممان سپری کردیم، اما... اما مولایمان، مولای دل شکسته مان... نیامدند؛ و چه سخت است انتظار، آن هم انتظار از برای بهترین... و اما باز هم به افق چشم می دوزیم و منتظر می مانیم، سرافراز و پایدار، مشتاق تر از همیشه...

نویسنده: عاشق آقا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

قطره اشک من از هجر تو شد رود بیا

دلم از رفتن تو هیچ نیاسود بیا

بس نشستم به امیدت که ز ره باز آیی

آتش صبر من از هجر تو شد دود بیا

دشمن و دوست چنان با دل من گریه کنند

که رقیبم من بیچاره بخشود بیا

ساختم خانه دل را که تو مهمان باشی

از فراق تو دگر خانه بفرسود بیا

ریختم در قدمت صبر و شکیبایی دل

سوختم در هوست دیر مکن زود بیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 
پنجره‌ها را باز كنيد، آنسوي‌ خاكستري‌ پنجره‌ها بهار جاري‌ است‌ .
پنجره‌ها را باز كنيد، آنسوتر رنگ‌ها به‌ جشن‌ نشسته‌اند و هديه‌ بهار يك‌ گل‌ است‌ و آن‌ هم‌ <اقاقيا>.
آري‌ !
پشت‌ پنجره‌ها گل‌ها در انتظارند; در انتظار يك‌ نگاه، نگاهي‌ كه‌ از ديوارهاي‌ آهنين‌ شهرها بگذرد و در باغ‌ آرزوها به‌ ميهماني‌ <شقايق> رود; شايد از قدمگاه‌ اين‌ نگاه‌ <شوق> پرواز كند.
پنجره‌ها را باز كنيد، آه! مي‌بينيد سبزينه‌ لبخند در وجود كودكان‌ فقر به‌ زردي‌ گراييده‌ است. من‌ مي‌دانم‌ كه‌ سفره‌ خالي‌ همسايه‌ ما پر از نياز است‌ .
از پشت‌ شيشه‌ پنجره‌ها گاه‌ مي‌توان‌ بغض‌ شكسته‌ يك‌ پرستو را ديد.
و مي‌توان‌ صداي‌ شكستن‌ قلب‌ قناري‌ها را شنيد.
من‌ اگر تنها يك‌ شب‌ به‌ آسمان‌ سفر كنم، به‌ قدر يك‌ زمين‌ سوغات‌ مي‌آورم. مي‌آيم‌ و ستاره‌هاي‌ محبت‌ را به‌ دامن‌هاي‌ دختركان‌ آرزومند شهرمان‌ مي‌دوزم.
و از ماه، گردنبندي‌ مي‌سازم‌ تا چشمان‌ معصوم‌ مادران‌ <آبرو> براي‌ لحظه‌اي‌ به‌ ساحل‌ خشكي‌ نشيند. و اي‌ كاش‌ خورشيد با من‌ مي‌آمد. مي‌آمد به‌ خانه‌هايي‌ كه‌ ميزبان‌ زمستان‌ بودند تا روسياهي‌ به‌ دل‌ سرد و تاريك‌ ما نماند.
و من‌ اگر تنها يكبار سري‌ به‌ دامنه‌ ملكوت‌ زنم، شرحي‌ مي‌نويسم‌ بر حاشيه‌ سبز ايثار و عشق‌ .
و بر <دفتر> خودبيني‌ها و خودخواهي‌ها مهر اختتاميه‌ مي‌زنم‌ .
و اگر در كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي‌ زندگي‌ <بار> افتاده‌اي‌ ديدم‌ از آن‌ <بال> پرواز مي‌سازم‌ .
اي‌ آنان‌ كه،
خانه‌ هايتان‌ را خانه‌ تكاني‌ كرديد جايي‌ هم‌ براي‌ خاطره‌ها بگذاريد.
و اي‌ آنان‌ كه‌ <سبزه> سبز مي‌كنيد; در صحن‌ و سراي‌ دل‌ نيز گل‌ و سبزه‌ محبت‌ بكاريد تا ابديت‌ شاهد رويش‌ جوانه‌هاي‌ دوستي‌ و صفا باشد.
و شما كه‌ ماهي‌ قرمز را در تنگ‌ شيشه‌اي‌ زنداني‌ كرده‌ايد، براي‌ يكبار هم‌ كه‌ شده‌ است‌ به‌ فكر قناري‌هاي‌ در قفس‌ باشيد و براي‌ آزادي‌ آنان‌ صدقه‌ دهيد.
آيا تاكنون‌ بر سفره‌ هفت‌ سين‌ به‌ آيينه‌ نگاه‌ كرده‌ايد‚ خود را ببينيد شما خداوندگار عشق‌ بر روي‌ زمين‌ هستيد، بياييد، خدايي‌ بنگريد و خدايي‌ بشنويد و خدايي‌ كرم‌ كنيد.
بياييد با هم‌ خورشيد را باور كنيم‌ و به‌ ماهتاب‌ رحمت‌ حق‌ دل‌ بنديم‌ .
بياييد به‌ درياها بپيونديم‌ و بوسه‌ نسيم‌ را بر روح‌ خسته‌
دردمندي‌ احساس‌ كنيم‌ .
بياييد پيش‌ از آمدن‌ عيد، عيدي‌ بگيريم‌ .
سخن‌ پيامبر خدا را مي‌شنويد‚ گفتار او گوش‌ آسماني‌ مي‌خواهد نه‌ گوش‌ زميني.
مي‌فرمايد: <المسكين‌ رسول‌ الله>; مسكين‌ و مستمندي‌ كه‌ به‌ سوي‌ تو دست‌ نياز بر مي‌آورد، فرستاده‌ خداست‌ .اگر جوياي‌ كمال‌ وحيات‌ پاك‌ هستي‌ به‌ مسكين‌ دل‌ بسپار و مرهمي‌ باش‌ بر زخم‌ نيازش‌ .
پاسخ‌ به‌ او <لبيك> به‌ خداست‌ و <عيدي> او حيات‌ است، چرا كه‌ در قرآن‌ آمده‌ است:
<يا ايها الذين‌ آمنوا استجيبوا لله‌ و للرسول‌ اذا ‌ ‌دعاكم‌ لما يحييكم>
اي‌ مو‌منان‌ آنگاه‌ كه‌ خدا و <رسولش> شما را مي‌خوانند، اجابت‌ كنيد كه‌ آنها به‌ شما حيات‌ مي‌بخشند.
مگر نه‌ اينكه‌ از جاده‌ مخلوق‌ بايد به‌ خدا رسيد‚ مگر نه‌ اينكه‌ ريسمان‌ پيوند با خدا يك‌ سر در زمين‌ دارد‚ پس‌ بشتابيم‌ و پنجره‌ها را براي‌ هميشه‌ تاريخ‌ باز بگذاريم‌ شايد ديگر هيچ‌ <ناله‌اي> در سرزمين‌ <لاله‌ها> به‌ گوش‌ نرسد.
و اينك‌
بياييد براي‌ سلامتي‌ گل‌هاي‌ نيكي‌ها <شمعداني> روشن‌ كنيم! و آواز گل‌ داوودي‌ را براي‌ <لالايي> كودكان‌ بخوانيم‌ .
بيائيد ياس‌ها را بپرورانيم‌ اما براي‌ دعاهايمان‌ يك‌ سبد گل‌ اميد سفارش‌ دهيم‌ .
اگر بخواهيم‌ مي‌توانيم‌ ناز گل‌ها را بخريم‌ و فاصله‌ ميان‌ فصل‌ها را برداريم‌ .
شما را به‌ حقيقت‌ سوگند،
بياييد پيام‌ گل‌ <نرگس> را باور كنيم‌
و براي‌ ديدار حسن‌ يوسف‌ اش‌ دعاها را از سر گيريم‌ .

نویسنده: عاشق امام

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

         ابتدا گذرنامه زیر تکمیل نمایید.

نام:انسان          فامیل:آدمی زاد             نام پدر:آدم               نام مادر:حوا

لقب:اشرف مخلوقات         نژاد:خاکی      صادره از:دنیا

ساکن:کهکشان راه شیری/منظومه شمسی/ زمین             مقصد:برزخ

ساعت حرکت و پرواز:هر وقت خدا صلاح بداند

مکان:بهشت/اگر هم نشد جهنم

وسایل مورد نیاز:۱دو متر پارچه سفید۲عمل نیک

۳انجام واجبات و ترک محرمات۴امر به معروف و نهی از منکر۵دعای والدین و مومنین۶نماز اول وقت

۷ولایت ایمه اطهار۸اعمال صالح/تقوا/ایمان

توجه.........

۱خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت کنید.

۲از آوردن ثروت/ مقام/منزل/ماشین/حتی داخل فرودگاه خوداری کنید.

۳حتمآ قبل از حرکت خود توضیح دهید:تا از آوردن دسته گلهای سنگین/سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم پر خرج خوداری کنند.

۴جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان مشخص کنید.

۵از آوردن بار اضافی از قبیل:حق الناس/غیبت/تهمت/و غیره خوداری کنید.

 

   برای کسب اطلاعات بیشتر به قران و سنت پیامبر(ص)مراجعه کنید.

تماس و مشاوره بصورت شبانه روزی/رایگان/مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد.

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید:

۱۸۶ سوره بقره/۴۵ سوره نسا/۱۲۹سوره توبه/۵۵سوره اعراف/۲و۳سوره طلاق

امیداریم سفر آسوده ای در پیش روی داشته باشیم.

                                                    سر پرست کاروان:حضرت عزراییل  

نویسنده: غزل گرامی         

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

اباصالح دلم سامان ندارد

                             مگر هجران تو پایان ندارد

اباصالح بیا دردم دوا کن

                           مرا با دیدنت حاجت روا کن

اباصالح فقیرم من فقیرم

                         بده دستی که دامانت بگیرم

اباصالح چه خوش زیبنده باشد

                                 که آن لعل لبت پرخنده باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 
نوشته زير مجموعه اي از نشانه هاي بسيار نزديك بودن ظهور حضرت حجه ابن الحسن العسگري را مورد بررسي قرار داده است انشاالله كه ديدگان همه منتظران به نواده پاك رسول (ص) روشن گردد اين مطالب برگزيده اي از سايتهاي مختلف و منابع مهدويت است.
چشم انتظاران را بگو يوسف ز كنعان مي رسد
 اي دل شب هجران ما آخر به پايان مي رسد  *
ـ بشارت آيه الله العظمي بهجت : اشاره مستقيم و بشارت صريح آيه الله العظمي بهجت در جمعي در مورد نزديكي ظهور امام زمان ( عج ) كه فرمودند : “ تا كنون به جوانان بشارت مي داديد كه منتظر باشيد ظهور مولايتان را خواهيد ديد اينك ( ظهور آنقدر نزديك شده است كه ) به سالخوردگان و پيران هم بشارت دهيد كه ظهور را خواهيد ديد . ” بسياري از منتظران و شيفتگان ولي عصر ( عج ) را سرشار از شور و شوق ظهور نموده است و براي آنها دليلي محكم و برهاني قاطع در يقين به نزديكي ظهور ايجاد كرده است . * 

 ـ سيد خراساني در آستانه قيام : “ يخرج شاب من بني هاشم علي يده الايمن خال و ياتي من خراسان برايات سود بين يده شعيب بن صالح يقاتل اصحاب سفياني فيهمزهم ” جوانمردي ( در زبان عربي شاب به دارندگان روح جوانمردي و فتوت نيز اطلاق مي گردد.) از بني هاشم(سيد) از خراسان با پرچمهاي سياه قيام مي كند كه بر دست راستش نشانه اي است پيشاپيش او فردي بنام شعيب بن صالح قرار دارد كه با ياران سفياني مي جنگد و آنها را شكست مي دهد . ملاحم و الفتن ص 52 باب 97 قيام سيد خراساني چند ماه قبل از ظهور و در ماه رجب و همزمان با قيام سفياني در سوريه از ايران اسلامي آغاز مي گردد و به سمت عراق و بيت المقدس ادامه مي يابد  . *
ـ امير عبدالله در عربستان : يكي ديگر از نشانه هاي ظهور قتل فرمانرواي عربستان بنام عبدالله مي باشد كه در ماه ذي الحجه روي خواهد داد . امام صادق در اين زمينه مي فرمايد : هركس براي من مرگ عبدالله را تضمين كند من ظهور قائم را براي او تضمين مي كنم … همچنين از آن حضرت روايت شده است كه : زمانيكه مردم در سرزمين عربستان در حال وقوف مي باشند سواري با شتر سبك سير به آنجا وارد مي شود و مرگ خليفه را خبر مي دهد و با مرگ او فرج آل محمد و گشايش كار تمام مردم فرا مي رسد . بحار 52 ص 210 و 240 و در شرايط كنوني بر آگاهان از شرايط سياسي – اجتماعي پوشيده نيست كه هر چند فرمانرواي ظاهري عربستان ملك فهد است اما كسالت و بيماري و عدم توانايي او وليعهدش يعني امير عبدالله را در عمل همه كاره عربستان قرار داده است و اكنون چندين سال است كه از ملك فهد در عرصه سياسي خبر چنداني نيست اما امير عبدالله بعنوان فردي مطرح در جهان عرب و اسلام است . *
ـ سفياني در آستانه كودتا : امام محمد باقر (ع) : سفياني و حضرت قائم در يك سال قيام مي كنند . ( بحارالانوار ج 52 ص 240) يكي از علامات حتميه ظهور قيام فردي به نام سفياني كه همزمان با سيد خراساني در ماه رجب در سوريه كودتا نموده و چند كشور همسايه را فتح و سپس به سمت عراق پيشروي مي نمايد و لشگري براي دستگيري امام زمان (عج) به سوي مكه روانه مي سازد كه اين لشگر در بين مكه و مدينه به زمين فرو مي روند و نابود مي شوند و … تعدادي از بزرگان در سوريه سفياني را ديده و ( با همان ) اوصافي كه در روايات ذكر شده است او را شناخته اند كه با برخي مانند عالم فاضل و متعبد استاد بهلول مصاحبه شده و شرح ديدار به صورت مكتوب و نوار ويدئويي مستند و مكتوب موجود است ( كتاب آيا ظهور نزديك است؟ و نوار ويدئويي در واحد فرهنگي گل ياس) و برخي ديدارها مانند ديدار امام موسي صدر و شهيد چمران نقلي و غير مستند مي باشد . در ديدار استاد بهلول كه حدودا 10 سال پيش انجام گرفته است سفياني با همان ظاهر كريه كه در روايات ذكر شده و جزء فرماندهان ارتش سوريه و فردي جاه طلب و ميانسال ذكر گرديده است … با شدت گرفتن فتنه ها و درگيري ها در منطقه خاور ميانه و عراق و لبنان و فلسطين و تحت فشار بودن يهوديان غاصب هر لحظه براي كودتاي سفياني كه به نفع صهيونيستها و عليه كشورهاي مسلمان صورت مي گيرد شرايط فراهم تر مي گردد. *
ـ آغاز مرحله اي كه در آن عراق كانون تحولات است : سرزمين عراق در عصر ظهور بر طبق روايات معتبر كانون تحولات بسيار مهمي است و منشا معبر و محل برخورد اكثر قيامهاي دوران ظهور است . شيصباني حاكم ستمگر عراق ( صدام ) در نزديكي ظهور از اين مكان جنگ را آغاز مي كند . سفياني بعد از كودتا در سوريه سرزمين عراق را فتح مي كند . سيد خراساني بعد از قيام به سوي عراق حركت مي كند و امام زمان (عج ) نيز بعد از قيام در مكه به سمت عراق پيش مي رود و سرانجام پس از پيروزي نهايي مركز حكومت خود را در كوفه قرار مي دهد . در شرايط فعلي نيز لحظه به لحظه عراق به سمت تحولات عظيم و مهم پيش مي رود و آنگونه كه از روايات ذكر شده است در حال تبديل شدن به مركز تحولات جهاني در عصر ظهور مي باشد . امام علي در مورد تحولات و فتح عراق در زمان ظهور مي فرمايد : … قلعه ها را بگشايند عراق را فتح كنند هر اختلافي را با خونريزي پاسخ گويند در چنين زماني ظهور صاحب الزمان (عج) را انتظار كشيد … حوادث جانكاه و كمرشكني روي دهد شكافنده ها ( موشك ها ) بشكافند تيزپروازان( هواپيماها) به پرواز درآيند … عراق را فتح كنند هر اختلافي را با خونريزي پاسخ گويند ( بشاره الاسلام ص74) حضرت در اشاره به خروج سفياني در نهج البلاغه مي فرمايند: 1. گويا او را مي بينم كه در شام فرياد برداشته و با پرچم هايش در حول و حوش كوفه مي گردد و به اهل كوفه همچون شتر سركش رو مي آورد زمين را از سرهاي بريده فرش مي كند دهانش گشوده قدمش در زمين سنگين جولانش گسترده و هيبتش عظيم است. به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مي كند تا از شما جز به مانند باقي مانده سرمه در چشم باقي نماند اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد (نهج البلاغه خطبه 138) در نامه امام زمان به شيخ مفيد (ره ):...گروههايي منحرف از اسلام بر عراق تسلط يابند و با كردارهاي زشت خود موجب كمبود ارزاق (محاصره اقتصادي) در عراق مي شوند.سپس با هلاكت طاغوتي از طواغيت(صدام)اين فاجعه بر طرف مي شود... (بحارالانوار ج 53 ص 175) اوضاع فعلي عراق نشان مي دهد كه ما چقدر به ظهور نزديك شده ايم . *
ـ فراگير شدن فساد و فحشا و ظلم : يكي ديگر از نشانه هايي كه براي ظهور در روايات ذكر گرديده است فراگير شدن انواع فساد و فحشا در جوامع انساني مي باشد كه در روايات بعنوان علائم غير حتميه وارد شده است . رواج انواع فساد جنسي(زنا، همجنسگرايي،برهنگي و …) فساد اقتصادي (ربا،رشوه،گرانفروشي و...) فساد حكومتي(وضعيت فعلي حكومت در تمام جهان) فساد اجتماعي ( فروپاشي بنيان خانواده ها ، اعتياد و ناهنجاري هاي اجتماعي و …) در اوضاع كنوني دقيقا منطبق بر فرمايشات روايات و احاديث عصر ظهور مي باشد . پوشش 350 كانال فاسد ماهواره كه اكثر آنها زشت ترين و فجيع ترين صحنه ها را به راحتي نمايش مي دهند و تمام اقشار بخصوص جوانان و نوجوانان را در سراسر جهان تحت تاثير خود دارند و سايتهاي مبتذل اينترنت و سي دي ها و فيلمهاي مبتذل و فجيع كه در سراسر جهان فراگير شده اند ( حتي در ايران ) و … *
و ساير نشانه ها به اجمال : به بن بست رسيدن تمام نظريه ها براي سعادت انسان ، رويكرد جهان به معنويت ، شدت يافتن بلاها ، فتنه ها و مشكلات ، پيش بيني ائمه اطهار در مورد شهر مقدس قم و وقوع انقلاب اسلامي و اتصال آن به انقلاب جهاني امام زمان(عج) ، شدت يافتن دو جريان حق و باطل، شدت يافتن انتظار در اديان مختلف و فراگير شدن نام و ياد مهدي (فراگير شدن دعاي ندبه در سراسر كشور و در هر كوي و برزن ، اقبال و روي آوردن عموم مردم علي الخصوص جوانان به اماكن متبرك به نام امام زمان (عج) خصوصا جمكران بعنوان پايگاه اصلي منتظران و عاشقان ، بحث روز شدن مساله ظهور و امام زمان (عج) در بين مردم ،افزايش قابل توجه رويكرد به مساله مهدويت و ظهور در بين مطبوعات ، صدا و سيما ، سخنراني ها و … و اقبال به اين مساله در حوزه و دانشگاه و در بين فرهيختگان و نخبگان) و ..........

نویسنده: اقا صالح

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 
بدست آوردن شناخت صفات وآداب آن بزرگوار وعلائم حتمیه ظهور / رعایت ادب

نسبت به یاد امام مثل قیام کردن ومودب بودن / محبوب نمودن او در میان مردم

 انتظار فرج وظهور آن حضرت / گریه کردن در فراق آن بزرگوار / قیام نمودن هنگام

 شنیدن نام مبارک ایشان / تداوم  بر دعای به آن حضرت / تشکیل مجالس ذکر

فضائل ومناقب آن بزرگوار /صدقه دادن به نیت سلامتی آنحضرت / تصمیم قلبــــی

 بر یاری آنحضرت/ زیارت وسلام کردن در هر مکان به امام/ اهتمام ورزیدن به یـــاری

 آن بزرگوار/ خوشحال کردن مومنین /دعوت نمودن مردم بسوی آنحضـــــــرت/ درود

فرستادن برآن بزرگوار / متحد شدن دوستداران امام زمان/ اقتداءکردن بـــــــــــه

اخلاق واعمال  آن حضرت/ وقت ظهور را تعیین نکردند / خواندن دعای عــــــهد

بر گرفته از کتاب مکیال المکاره 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 
بدست آوردن شناخت صفات وآداب آن بزرگوار وعلائم حتمیه ظهور / رعایت ادب

نسبت به یاد امام مثل قیام کردن ومودب بودن / محبوب نمودن او در میان مردم

 انتظار فرج وظهور آن حضرت / گریه کردن در فراق آن بزرگوار / قیام نمودن هنگام

 شنیدن نام مبارک ایشان / تداوم  بر دعای به آن حضرت / تشکیل مجالس ذکر

فضائل ومناقب آن بزرگوار /صدقه دادن به نیت سلامتی آنحضرت / تصمیم قلبــــی

 بر یاری آنحضرت/ زیارت وسلام کردن در هر مکان به امام/ اهتمام ورزیدن به یـــاری

 آن بزرگوار/ خوشحال کردن مومنین /دعوت نمودن مردم بسوی آنحضـــــــرت/ درود

فرستادن برآن بزرگوار / متحد شدن دوستداران امام زمان/ اقتداءکردن بـــــــــــه

اخلاق واعمال  آن حضرت/ وقت ظهور را تعیین نکردند / خواندن دعای عــــــهد

بر گرفته از کتاب مکیال المکاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 

حکيمه خاتون گويد : روزی طبق عادت که مرتّب به خدمت امام حسن عسکری ( ع ) ميرسيدم ، به منزل ايشان رفتم . نرجس ( مليکه ) به استقبال آمد و گفت : ای خاتون ، پايت را دراز کن تا کفشهايت را بيرون بياورم . گفتم : تويی خاتون و صاحب من . هرگز نميگذارم که تو کفش از پاهای من بيرون بياوری و مرا خدمت کنی ، بلکه من تو را خدمت می کنم و منّت بر ديده می نهم . چون شب شد و خواستم بروم ، امام فرمود : ای عمّه ، امشب نزد ما باش که در اين شب متولّد ميشود فرزندی گرامی که خداوند متعال به واسطه او زمين را به علم و ايمان و هدايت زنده می گرداند ، بعد از آنکه به کفر و ضلالت مرده باشد . عرض کردم : اين فرزند از چه کسی متولّد خواهد شد ؟ من که در نرجس هيچگونه نشانه حامله بودن نميبينم ! فرمود : از نرجس متولد ميشود ، نه از ديگری . چون صبح شود ، اثر حمل بر او ظاهر خواهد شد . او چون مادر موسی است که تا هنگام ولادت ، هيچ تغييری بر او ظاهر نشد و احدی بر حال او مطّلع نگرديد ، زيرا که فرعون ، شکم زنان حامله را برای يافتن حضرت موسی می شکافت .
حکيمه گفت : به نزد نرجس رفتم و اين موضوع را به او گفتم . گفت : ای خاتون ، هيچ اثری در خود مشاهده نمی کنم . ! پس شام خوردم و در کنار نرجس خوابيدم و هر ساعت از او خبر می گرفتم و او به حال خود خوابيده بود . به نماز و تهجّد برخاستم و نماز شب را ادا کردم . چون به نماز وتر رسيدم ، نرجس از خواب بيدار شد ، وضو ساخت و نماز شب را به جای آورد . وقتی صبح طلوع کرد ، نزديک شد که شکی در دلم پديد آيد که ناگاه حضرت از حجره خود صدا زدند که : شک مکن . وقتش نزديک است . پس در آن وقت در نرجس اضطرابی مشاهده کردم . او را در بر گرفتم و نام الهی را بر او خواندم . از او پرسيدم که چه حالی داری ؟ گفت : آثار آنچه که مولايم فرمود ، ظاهر شده است . حضرت صدا زدند که سوره قدر را بر او بخوان . چون شروع به خواندن سوره قدر کردم ، شنيدم که آن طفل در شکم مادر با من همراهی می کند : انّا انزلناه فی ليلة القدر ......... . سپس آن طفل بر من سلام کرد . من ترسيدم . امام صدا زد که از قدرت حق تعالی تعجّب مکن که طفلان ما را به حکمت گويا می گرداند و در بزرگی حجّت خود در زمين قرار می دهد .
پس چون اين کلام حضرت امام حسن تمام شد ، نرجس از ديده من غايب شد . فرياد کنان به سوی حجره امام حسن دويدم . حضرت فرمود : ای عمّه ، برگرد که او را در جای خود خواهی ديد . چون برگشتم در نرجس نوری مشاهده کردم که ديده مرا خيره کرد و حضرت مهدی را ديدم که روی به سوی قبله به سجده افتاده و می فرمايد : اشهد ان لا اله الا الله . وحده لا شريک له و اَنَّ جدّی رسول الله و اَنَّ ابی اميرالمومنين وصيّ رسول الله ، پس يک يک امامان را برشمرد تا به نام مبارک خودش رسيد و فرمود : خداوندا ، نصرتی را که به من وعده فرموده ای ، وفا کن و امر امامت مرا تمام کن ، انتقام مرا از دشمنان ، ثابت گردان و زمين را به سبب من از عدل و داد پر کن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  | 
در زمان حضرت موسي مرد جواني بود كه خيلي آرزو داشت زبان حيوانات را ياد بگيرد. او به نزد حضرت موسي رفت و از آن حضرت در خواست كرد كه زبان حيوانات را به او بياموزد. حضرت موسي از او پرسيد:زبان حيوانات براي تو چه سودي دارد؟ حيوانات را به حال خودشان بگذار.
آن مرد نصيحت حضرت موسي را گوش نكرد و باز هم اصرار نمود. حضرت موسي نپذيرفت تا آنكه خداوند به او فرمان داد زبان حيوانات را به آن مرد بياموزد. پس حضرت موسي زبان حيوانات را به آن مرد جوان آموخت.
فرداي آن روز وقتي مرد در حياط خانه خود نشسته بود ، مادرش سفره غذا را جمع كرد و چند خرده نان به زمين افتاد . سگ رفت كه خرده نان را بخورد ولي خروس پريد و خرده نان را زودتر از سگ برداشت و خورد . سگ ناراحت شد. خروس گفت: نگران نباش ،فـردا مـرغ اين خانه مي ميرد و تو مي تواني از آن مرغ بخوري. مرد كه زبان حيوانات فرا گرفته بود اين سخن خروس را شنيد و مرغ را همان روز فروخت.
روز بعد وقتي سفره غذا جمع شد،چند خرده نان بر زمين افتاد و دوباره خروس خرده نان را زودتر از سگ برداشت و خورد. سگ گفت : تو كه گفتي مرغ اين مرد مي ميرد ولي او مرغ را فروخت ! خروس جواب داد : نگران نباش فردا گوسفند اينها مي ميرد و تو مي تواني از گوشت آن گوسفند بخوري. مرد جوان وقتي اين را شنيد گوسفند را به بازار برد و آن را نيز فروخت.
روز سوم باز هم اين اتفاق افتاد و خروس اين بار به سگ گفت : فردا اين مرد جوان مي ميرد و تو در مراسم ختم او مي تواني شكم خود را از ته مانده ي غذاي ميهمانان سير كني. مرد جوان از شنيدن اين سخن به وحشت افتاد و سراسيمه نزد حضرت موسي رفت و از او كمك خواست. حضرت موسي فرمود : پس فهميدي كه زبان حيوانات براي تو سودي ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت   توسط حاج روح الله  |