|
چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب ديدم كه شهادت طفلان او را نيز ذكر كنم اگر چه واقعة شهادت آنها بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكي از شيوخ اهل كوفه كه گفت چون امام حسين عليه السلام به درجه رفيعة شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد آن معلون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و برايشان تنگ بگير و غذاي لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان را در تنگناي زندان بسر ميبردند و روزها روزه ميداشتند، و چون شب ميشد دو قرص نان جوين با كوزة آبي براي ايشان پيرمرد زنداني ميآورد و به آن افطار ميكردند تا مدت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدت طويل يكي از آن دو برادر ديگري را گفت كه اي برادر مدت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فاني و بدنهاي ما پوسيده وبالي شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال ما را براي او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبمر صلي الله عليه و آله به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد پس گاهي كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اي شيخ محمد صلي الله عليه و آله را ميشناسي؟ گفت بلي چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است. گفت: جعفربن ابيطالب را ميشناسي؟ گفت بلي جعفر همان كسي است كه حق تعالي دو بال به او عطا خواهد كرد در بهشت با ملائكه طيران كند. آن طفل فرمود كه علي بن ابيطالب را ميشناسي؟ گفت: چگونه نشنااسم او پسرعم و برادر پيغمبر من است. آنگاه فرمود اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو ميباشيم، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اينقدر سختي بر ما روا مدار و پاسخ حرمت نبوي را در حق ما نگه دار، شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روي پاهاي ايشان افتاد و ميبوسيد و ميگفت جان من فداي جان شما اي عترت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله اين در زندانست گشاده بر روي شما بهر جا كه خواهيد تشريف ببريد.پس چون تاريكي شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت اي نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز را پنهان شويد تا آن كه حق تعالي براي شما فرجي كرامت فرمايد. پس آن دو كودك نورس در آن تاريكي شب راه ميپيمودند تا گاهي به منزل پيرزني رسيدند پيرزن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگي ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدد و فرمودند اي زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائي نميبريم چه شود بر ما منت نهي و ما را در اين تاريكي شب در منزل خود پناه دهي چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم. پيرزن گفت اي دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوي عطر از شما ميشنوم كه پاكيزهتر از آن بوئي به مشامم نرسيده؟ گفتند: ما از عترت پيغمبر تو ميباشيم كه از زندان ابن زياد گريختهايم آن زن گفت اي نور ديدگان من مرا دامادي است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته ميترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبي رساند. گفتند شب است و تاريكيست و اميد ميرود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون ميشويم پس زن ايشان را به خانه درآورد و طعامي براي ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند. و موافق روايت ديگر گفتند ما را به طعام حاجتي نيست از براي ما جا نمازي حاضر كن كه قضاي فوائت خويش كنيم پس لختي نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خوابگاه خويش آرميدند.طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اي برادر چنين اميد ميرود كه امشب راحت و ايمني ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آكه مرگ مابين ما جدائي افكند. پس دست به گردن هم درآوردند و بخفتند چون پاسي از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد. زن گفت كيست؟ آن خبيث گفت منم زن پرسيد كه اين ساعت كجا بودي گفت در باز كن كه نزديكست از خستگي هلاك شوم، پرسيد مگر ترا چه روي داده گفت دو طفل كوچگ از زندان عبيدالله فرار كردهاند و منادي امير ندا كرد كه هر كس يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاي او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضي كوفه را ميگرديدم و بجز تعب و خستگي اثري از آن دو كودك نديدم. زن او را پند داد كه اي مرد اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر (ص) خصم تو باشد، نصايح آن پيرزن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن مينمود بلكه از اين كلمات برآشفت و گفت تو حمايت از آن دو طفل مينمائي شايد نزد تو خبري باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته عجوزة مسكين گفت امير را با من چكار است و حال آنكه من پيرزني هستم در اين بيابان بسر ميبرم، مرد گفت در را باز كن تا داخل شوم و في الجمله استراحتي كنم تا صبح شود به طلب كودكان برايم، پس آن زن در را باز كرد و قدري طعام و شراب براي او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست برآشفت و مانند گاو بانگ ميكرد و در تاريكي به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين ميماليد تا گاهي كه دست نحسش به پهلوي طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستي,؟ گفت: من صاحب منزلم شما كيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اي حبيب من، از آنچه ميترسيديم در همان واقع شديم.پس گفتند اي شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم؟ گفت: بلي، گفتند در امان خدا و پيغمبر؟ گفت بلي، خدا و رسول شاهد و وكيل است براي امان گفت بلي، بعد از آنكه امان مغلظ از او گرفتند. گفتند اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمد صلي الله عليه و آله ميباشيم كه از زندان عبيدالله فرار كردهايم گفت از مرگ فرار كردهايد و به گير مرگ افتادهايد و حمد خداي را كه مرا بر شما ظفر داد.پس آن ملعون بيرحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت كه آن شب را به صبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند غلام حسب الامر مولاي خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر ميباشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت، آن مرد كه چنين ديد شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشگ از چشمشان جاري گشت و گفتند اي شيخ دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد گفت چاره نيست جز آنكه شما را بكشم و سر شما را براي عبيدالله ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم، گفتند اي شيخ: قرابت و خويشي ما را با پيغمبر خدا (ص) ملاحظه نما، گفت:شما را با آن حضرت هيچ قرابت نيست، گفتند پس ما را زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حق ما حكم كند، گفت من بايد بريختن خون شما در نزد او تقرب جويم. گفتند پس بر صغر سن و كودكي ما رحم كن. گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده. گفتند: الحال كه چنين است، ولابد ما را ميكشي پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم، گفت هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حق تعالي عرض كردند: يا حَيُّ يا قَيُّومُ يا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِالْحَقّ. آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد و آن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند و ميگفت به خون برادر خويش خضاب ميكنم تا به اين حال رسول خدا (ص) را ملاقات كنم، آن ملعون گفت الحال ترا نيز به برادرت ملحق ميسازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاي مبارك ايشان را براي ابن زياد برد. چون به درالاماره رسيد و سرها را نزد عبيدالله بن زياد نهاد، آن ملعون بالاي كرسي نشسته بود و قضيبي بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاي مانند قمر افتاد بياختيار سه دفعه از جاي خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واي بر تو در كجا ايشان را يافتي؟ گفت در خانه پيرزني از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت حق ضيافت ايشان را مراعات نكردي؟ گفت بلي مراعات ايشان نكردم، گفت وقتي كه ميخواستي ايشان را بكشي با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن كودكان را براي ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به درگاه الهي برداشتند و گفتند: يا حُيّ يا عَلُيم يا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكِمينَ اُحْكُمْ بَيْنَا وَ بَيْنَهُ بِالْحقّ. عبيدالله گفت احكم الحاكمين حكم كرد. كيست كه برخيزد و اين فاسق را بدرك فرستد؟ مردي از اهل شام گفت اي امير اين كار را به من حوالت كن، عبيدالله گفت كه اين فاسق را ببر در همان مكاني كه اين كودكان در آنجا كشته شدهاند گردن بزن و مگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور. آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده و به جانب عبيدالله كوچ ميداد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير دستان خويش كرده و ميگفتد اين سر قاتل ذرية پيغمبر صلي الله عليه و آله است.مؤلف گويد: كه شهادت اين دو طفل به اين كيفيت نزد من مستبعد است لكن چون شيخ صدوق كه رئيس محدثين شيعه و مروج اخبار و علوم ائمه عليهم السلام است آنرا نقل فرموده و در سند آن جملهاي از علماء و اجلاء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيه را ايراد نموديم. برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
ابو حمزه ثمالي از حضرت امام باقر عليه السلام نقل ميکند که فرمود: چون هنگام وفات حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرا رسيد، من را به سينه خود چسبانيد و فرمود: پسرم، تو را به چيزي وصيت مي کنم که پدرم به هنگام وفاتش به من وصيت کرد. او فرمود از ظلم به کسي که بر علم تو ناصري جز خداوند ندارد بپرهيز و هرگز خود را بر آن آلوده مساز. از حضرت ابي الحسن عليه السلام نقل شده است که امام سجاد عليه السلام در هنگام وفات بيهوش شد. سپس چشمان خود را گشود و سوره واقعه و فتح را قرائت کرد و بعد گفت: حمد خداوندي را که وعده خود به ما را راست گردانيد و همهي بهشت را به ما بخشيد و ما در هر جاي بهشت که بخواهيم براي خود منزل اختيار ميکنيم. سپس آيه 74 سوره زمر را تلاوت کرد: "پس چه خوب است اجر عاملين"و از دنيا رفت.
و در روايت ديگري آمده است: امام پيش از وفات لحظه اي به هوش آمد و پارچه اي را که رويش بود کنار زد و فرمود: قبر مرا حفر کنيد تا به زمين سفت برسيد.بعد پارچه را روي صورتش کشيد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
منبع :بحارالانوار، ج 46، ص 152،حديث 16 (به نقل از اصول کافي ) و ص 147 حديث
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
آیا امام حسین(ع) میدانست شهید میشود؟ اگر چنین است، چرا با پای خویش به سوی قتلگاه رفت؟ لازمهی قسم اول این است که هیچ گونه تکلیفی بر متعلق این گونه علم از آن جهت که حتمیالوقوع است، تعلق نمیگیرد و نیز قصد و طلبی از انسان با آن ارتباط پیدا نمیکند؛ زیرا تکلیف همواره از راه امکان، به فعل تعلق میگیرد و لازمهی امکان هم اختیاری بودن فعل و ترک است و متعلق علم امام از جهت ضروری الوقوع و متعلق قضای حتمی بودن آن، محال است مورد تکلیف قرار گیرد؛ پس علم به قضای حتمی در زندگی عملی انسان تأثیر ندارد و تکلیفآور نیست. این شخص با علم به خطر، زندگی عادی خود را ادامه میدهد اگر چه به خطر منتهی خواهد شد و مشمول آیه ی: پی نوشتها 1 دانای نهان است. و کسی را بر غیب خود آگاه نمیکند جز پیامبری که از او خشنود باشد»، سورة جن، آیة 26.
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
مورخان اسلامى نوشته اند که اسیران آل محمد را روز دوازدهم محرم وارد کوفه کردند. کوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان کاروان اسیران چون زینب روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر این شهر بودند . این شهر مدتى مرکز حکومت امام على(ع) بود و مردم این شهر خاندان على را از یاد نبرده بودند. على بن الحسین ، زینب دخت گرامی علی و دیگر اهل بیت پیامبر اکرم را. اهـل بـیـت رسـول خـدا را مـانـند اسـیـران وارد کوفه کردند امام سجاد از شدت بیمارى رنجور شده بود، ولى با این حال او را در غل و زنجیر کرده بودند. اولین رویارویى و برخورد زین العابدین(ع) با حاکمان اموى پس از واقعه کربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زیاد حاکم خیره سر کوفه بود. وقتى اسیران آل محمد را وارد کاخ ابن زیاد کردند، عبیدالله بن زیاد از نام او پرسید. فرمود من على فرزند حسینم. ابن زیاد گفت: مگر خداوند على بن الحسین را نکشت؟ امام على (ع) فرمود: برادرى داشتم که مردم او را کشتند. پس زیاد گفت: خداوند او کشت، امام فرمود: «الله یتوفى الانفس حین موتها». استدلال امام اشاره به این بوده که آنها برادرش را کشتند و خداوند او را قبض روح کرد. ابن زیاد که مست غرور و کینه بود از این حرکت استدلالى سید عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بکشند. این منطق آنان بود که هر کس در مقابل آنان با شجاعت به افکار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گوید و نقد کند، تهدید به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى بایست دریابد که على بن الحسین چونان بزدلان کوفى نبود که با یک خروش، خویش را ببازد. او با قاطعیت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زیاد فرمود: «أبالقتل تهِددنى؟ أما علمت ان القتل لَنا عادة و کرامتنا الشهادة»؛آیا من را از مرگ مى ترسانى؟ مگر نمى دانى شهادت میراث کرامت و افتخار ماست. آنگاه ابن زیاد رو به حضرت زینب کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوایتان کرد، شما را کشت و ادعایتان را تکذیب کرد. امام على بن الحسین(ع) به همراه عمه بزرگوار خود به عنوان پیام رسانان کربلای حسینی و با وقوف و آگاهى کامل به این نیرنگ سیاسى امویان، هم در کاخ ابن زیاد و هم در قصر یزید در شام، به مبارزه با این پندار فکرى امویان پرداخته و با استدلال به آیات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند. اسـیـران را بـراى مـدتى که در تاریخ ضبط نشده در کوفه نگه داشتند در این مدت به دستور ابن زیاد سرهاى شریف شهدا را گاهى بر درگاه کاخ نصب مى کردند و بر روى نى در کوچه هاى کوفه و قبایل اطراف مى چرخاندند. سپس ابن زیاد درباره اسیران و سرهاى شهدا از یزید کسب تکلیف کرده و یزید به او دستور داده بود اهل بیت رسول خدا را به شام بفرستد بزرگواران ببخشید هرچقدر سعی کردم مطلب بالایی رو کمتر کنم دیدم جایی برای اینکار وجود ندارد. ان شاالله که مورد پسند شما بزرگواران قرار بگیرد .مهدوی باشید یا مهدی فاطمه
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
شهادت چهارمین اختر آسمان تابناک امامت و ولایت حضرت امام زین العابدین علیه السلام را تسلیت میگوییم ان شاالله که با عمل نمودن به احادیث جزء پیروان راستین آن امام همام باشیم
شيخ مفيد و كليني شهادت حضرت را سال 95 هجري نوشته اند.(اصول كافي،ج2، ص368). لكن برخي ديگر از محدثان و سيره نويسان سال 94 را ذكر كرده اند.(اربلي، كشف الغــــمه، ج2، ص101). در روز شهادت حضرت نيز اتفاق وجود ندارد. برخي آن را دوازدهم محرم و برخي بيست و دوم همين ماه ذكر كرده اند. كفعمي در مصباح مي نويسد: حضرت روزشنبه بيست و دوم محرم سال 95 هجري با زهري كه به دستور هشام بن عبدالملك بدو خوراندند مسموم شد. مشهور بين اصحاب اين است كه وليد بن عبدالملك به تحريك برادرش هشام بن عبدالملك(لعنت الله عليهم) امام را مسموم كرد. امام صادق(ع) فرمود:علي بن الحسين در 57 سالگي در سال95هجري وفات يافت و بعداز امام حسين 35 سال زندگي كرد.(اصول كافي،ج2، ص372).حضرت هنگام مرگ لختي از هوش رفت و چون به هوش آمد سوره واقعه و فتح را خواند و سپس فرمود:الحمدلله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء فنعم اجر العالمين(سپاس خدايي را كه وعده خويش را درباره ما راست فرمود و بهشت را ميراث ما كرد تا هر جا كه خواهيم جاي گيريم، پس نيكوست پاداش عمل كنندگان(.زمر /74) و ديده برگذاشت و به سراي باقي شتافت.ابن سعد به سند خود از امام باقر آورده است كه: امامسجاد وصيت كرد كه او را در كفني از جنس پنبه بپيچند و در حنوط او مشك نياميزند.(ابن سعد،طبقات،ج5، ص163).به هنگام تشيع ودفن آن بزرگوار انبوهي از مردم فراهم آمد كه مدينه مانند آن را كمتر ديده بود. مدفن آن حضرت قبرستان بقيع در كنار عموي بزرگوارش امام حسن مجتبي و فرزندانش امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) است
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
خواستم مطلب سوزناکی بزارم اما دیدم نوا و عکس بیانگر خوبی هستند بزرگواران به بزرگی تان ببخشید
یا مهدی فاطمه
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
وقت آن است كه خون موج زند لاله ام پر به سوي اوج زند باز بوي هيجان مي آيد حرف هجران به ميان مي آيد هجرت عشق خدايا سخت است گوشه خيمه تماشا سخت است من كه نيم سوخته در ديدم كودكي ماتم مادر ديدم زخمه زخم سر بوالحسن است چشم خون ديده داغ حسن است دل من گرچه نياسوخت حسين پشت من گر به تو بود حسين بي تو اي عشق بگو من چه كنم يك زن اين همه دشمن چه كنم يار برمركب و من خيمه نشين آخرين عشق همين است همين
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
صدشکر که در پناه مهدی عج هستیم از واده ناب عشق اوم سرمستیم هرکس به کسی سپرده دل اما ما از روز ازل به حضرتش دل بستیم الهی عاشقم کن فتح شهر باورش با من حسینت را پذیرا شد، جهان دیگرش با من خدای من تو گفتی ترک هستی کن، زهستی چشم پوشیدم تو توفیق شهادت را بده، ترک سرش با من خدای من تو گفتی اهل بیتت را بیاور با خود آوردم تو یاری کن مرا بر یاری دین، یاورش با من تو گفتی در کتاب عشق ما آغاز و پایانیست تو فتح باب کن اول ،پیام آخرش با من اگر نسل جوان را رهبری فرزانه میخواهی بکن آماده سنگر، را علی اکبرش با من اگر قاسم ع رود میدان، حسن ع دلشاد میگردد تو قاسم را مهیا کن،جواب مادرش با من اگر اسباب گر از اسباب شفاعت دست عباسم شود فردا جدا شود دو دست او، شکوه محشرش با من اگر با خون اصغرع باغ دین آباد میگردد مرا کن باغبان،خون گلوی اصغرش با من به مرگ سرخ من گر دین احمد ص زنده میگردد اگر خنجر کشد شمر ستمگر،حنجرش با من اگر چشم طمع دارد به مقتل،ساربان از من همانند علی ع بخشیدن انگشترش با من اگر مانند زهرا س نیلگون رخساره ای باید برای خوردن سیلی سه ساله دخترش با من اگر از چوبه محمل سر بشکسته میخواهی سرم را زینت نی کن، سر سوداگرش با من
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت   توسط حاج روح الله
|
|
|