تبليغاتX
منتقم زهرا س

fatemieh

                                  آجر الله یا اباصالح المهدی عج

 

زهرا مناجات مى‌كرد و على به او گوش مى‌داد. شايد در ديدگان على قطرات اشك گرد آمده بود كه بر رخساره مباركش سرازير شود ولى خوددارى مى‌كرد تا زهرا بيش‌تر نرنجد؛ به هر حال بايد زهرا را تسلى دهد و قلب شكسته‌اش را آرامش بخشد، به او فرمود:
"
لا ويل لك بل الويل لشانئك، نهنهى عن وجدك يا ابنه الصفوه و بقيه النبوه فما أمد لك أفضل مما قطع عنك فاحتسبى لله"؛ بدبختى براى تو نيست,، براى دشمنانت است، اندوهت را برگير و بر خويشتن سخت مگير اى دخت برگزيده‌ترين انسان و اى بازمانده خاتم پيامبران. همانا آن چه خدا براى تو آماده ساخته برتر است از آن چه از تو گرفته شده، پس براى خدا بردبار باش و صبر را پيشه خود ساز.
فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، (فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت) با آن ناله‌هاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مى‌خواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمى‌توانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلب‌هاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.
و اين سان سايه تبسمى آرام بر رخساره رنجور و بى رنگ فاطمه نقش بست چنان كه تابش غروب، هنگام هجرت آفتاب در درياى تار شب بر افق آسمان. با صدايى ضعيف چونان بلبلى بال شكسته در قفس تنهايى، در برابر تنها يار و ياورش، كه اكنون غريبانه در خانه، زندانى شده است، پاسخ داد: "حسبى الله" ؛ خدا مرا بس است.
و اين بود آغاز هجرت غريبانه زهرا، چرا كه قلب، نالان... سينه، تنگ... زخم، ژرف... بدن، رنجور... پهلو، شكسته... ديده، اشكبار و غربت در وطن، افزون بر بلا و رنج شده بود.
و چه سان سخت است و دردناك كه ستمديده‌اى، با بيان رسا و استدلال محكم و برهان روشن و حجت هويدا نتواند فرياد دلش را به ديگران برساند، نه به ظالمان و غاصبان حقش كه به دوستان نادان و آنان كه آماج فريب و نيرنگ صحنه سازان تراژدى سقيفه شده بودند و اينك كه زور بر حق چيره شده بود، در پاسخ زهرا كه به در خانه‌هايشان مى‌رفت و آنان را به دفاع از امام زمانشان فرا مى‌خواند مى‌گفتند:
"
اگر او زودتر به ميدان آمده بود، چه كسى از على برتر! ولى او در ميان قهرمانان نبود! و قرعه به نام ديگرى درآمد!"
اينان چگونه مى‌انديشيدند؟ و چه در سر مى‌پروراندند؟ مگر تازه پيامبر از دنيا نرفته بود؟ و مگر على مشغول كفن و دفن رسول خدا نبود؟ و مگر مى‌شد بدن مبارك اشرف كائنات را بر زمين نگه دارد و از غسل و كفنش دست بردارد و به سوى چادر بنى ساعده بشتابد؟ و تازه اگر هم مى‌رفت آيا مى‌توانست از حق خود دفاع كند؟ و اگر دفاع مى‌كرد آيا گوش شنوايى بود؟
اينها حقايقى بود كه زهرا را رنج مى‌داد؛ چنان رنجى كه درد شكستن پهلو و سقط كردن محسنش در برابر آن كم رنگ مى‌نماياند.
آرى! اگر آنان مى‌خفتند و مى‌آرميدند، زهرا را آرامش نبود. چرا كه اندوه را خوابى نيست. و اگر هم ديده‌هايش را بر هم مى‌گذاشت خواب به ديدگانش ره نمى‌يافت، بايد همچنان در درد و رنج به سر برد تا قضاى الهى برسد.
و اگر زهرا را رنج دردهاى جسمانى بى‌تاب كرده بود، درد روان صدچندان، او را مضطرب و نالان مى‌ساخت و چه دردناك‌تر از اين كه زبان در كام باشد و توان سخن گفتن نباشد. چه اندوهناك‌تر از اين كه حقش روشن و آشكار باشد و حق خواهى نيابد. چه شديدتر و سهمگين‌تر از اين كه داد زند و دادخواهى نبيند؟!
زهرا همان كه خشمش خشم خداست، فريادش بى پاسخ ماند؛ نه، اشتباه نكنم، آن سنگدلان جاهلى تبار پاسخش را با سوزاندن در و شكستن پهلو دادند.
و آيا مى‌شود اين بار سنگين را بر اين قلب نازك اندوهبار بار كرد؟
و آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مى‌خواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چه چاره دارد؟!
زهرا در حالى كه چون شمعى سوزان آب مى‌شد و آرام آرام به سوى ابديت با كوله بارى از شكوه، ولى با شكوه رهسپار مى‌شد، گاهى به على مى‌نگريست و در رخساره مقدسش غم تنهايى مى‌يافت و گاهى به كودكان معصومش ـ فرزندان رسول خدا ـ نگاه مى‌كرد و يتيمى زودرس را در سيماى پاكشان مشاهده مى‌كرد؛ آنها را به خدا مى‌سپرد كه خدا آنان را بس بود، و چاره‌اى جز فراق جانكاه نداشت.
اينك ديگر بدن زهرا تاب تحمل آن همه رنج و اندوه را نداشت، و آنچنان ضعف بر او چيره شده بود كه از درد نمى‌ناليد؛ يا اين كه شايد دمى از روح بلند محمد در روان قدسى او تابيده بود كه او را آرامش بخشد و يادآردش كه: وعده ديدار نزديك است.
و مگر نه پيامبر در واپسين لحظات عمر مباركش به او روى كرد و گفت: از هجرت من نالان مباش كه تو نخستين كسى باشى كه به من بپيوندى! پس حال كه ساعاتى چند به ديدار پدر باقى نمانده، جا ندارد كه زهرا برنجد و براى على ـ بيش از اين ـ از ظلم روزگار گلايه كند! ولى شايد بيش‌تر به حال على مى‌گريست كه پس از او سال‌هاى زياد، بايد غريب‌وار زندگى كند؛ همو كه از صف‌آرايى تمام اعراب هراس ندارد و با ضربه‌هاى ذوالفقارش بينى يلان عرب را بر خاك مى‌مالد و برق شمشيرش دل شير ژيان را مى‌لرزاند؛ امروزه براى نگهدارى اسلام چاره‌اى جز سكوت ندارد. "فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى" او با اين كه ميراث خود را در دست نااهلان مى‌بيند بايد صبر كند تو گويى كه استخوان در گلويش گير كرده است.
آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مى‌خواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چاره‌ای دارد؟! هان! وقت هجرت زهرا فرا رسيده و اينك گل زيباى نبوت پژمرده مى‌شود. تمام مدت عمرش در اين دنياى ستم و زور، هيجده سال است يعنى تازه فروغ جوانى تابيده و گل وجودش شكفته كه بايد رخت بربندد و غروب كند.
هيجده سال است كه زهرا در باغ وجود انسانى، هم چون گلى خوشبو و مقدس كه از نور سرمدى تابشى چون تابش محمد دارد، و از سرشت پاك جاودانه خاتميت، روانش با عطر محمدى عجين شده است، چنين مى‌زيسته و اكنون در عنفوان جوانى و در آغاز زندگانى، زندگى جاودانه را آغاز مى‌كند و چون نفس مطمئنه‌اى به سوى پروردگارش با قلبى شكسته ولى آرام بازمى‌گردد، او از خدا راضى و خدا از او راضى است، به سوى او مى‌رود تا در روز رستاخيز در برابر تمام كائنات، از دشمنانش انتقام بگيرد و دوستان و پيروانش را به سوى بهشت موعود فرا خواند.

"
يا أيتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضيه، فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى."

                         

با تشکر از خانم ف.م  که این مطلب بسیار عالی را ارسال نموده بودند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

ey khoda

شد زكف صبر وقرارم                    طاقت دوري ندارم

در رهش چشم انتظارم                  «اي خدا مهدي نيامد»

دل همي سوزد زداغش                  چون شقايق هاي باغش

از كجا گيرم سراغش                    «اي خدا مهدي نيامد»

نيست جز او گفت وگويم                هر طرف در جستجويم

سوزم وهر لحظه گويم                   «اي خدا مهدي نيامد»

اي شب،اي مه،اي ستاره،               شدزغم دل پاره پاره

    ورد من باشد هماره                     «اي خدا مهدي نيامد»

در غم عشقش بنالم                         همدم آه وفغانم

هست از آن ورد زبانم                    «اي خدا مهدي نيامد»

جلوه اش هر ديده جويد                    راه عشقش دل بپويد

كعبه هم هر لحظه گويد                   «اي خدا مهدي نيامد»

گل جمالش را ستايد                       سرو سر بر خاك سايد

در چمن بلبل سرايد                       «اي خدا مهدي نيامد»

تا به كي اين بي قراري                   در غمش بي اختياري

تا به كي گويم به زاري                   «اي خدا مهدي نيامد»

آه آه از درد هجران                        آه از دوريّ جانان

صبرمن آمد به پايان                       «اي خدا مهدي نيامد»

هست وصلش آرزويم                     در صفاومروه جويم

در طواف كعبه گويم                     «اي خدا مهدي نيامد»

دل چو گل خواهد شكفتن                مژده ي وصلش شنفتن

تا به كي بايست گفتن                    «اي خدا مهدي نيامد»

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

ertehal

ايده ظهور منجى بزرگ که با خروج خود، عدل و قسط، گشايش و آسايش را در مقطع پايانى تاريخ حيات انسان، به ارمغان خواهد آورد و به ستم و تجاوز ظالمان در پهنه كره خاكى پايان خواهد بخشيد و دولت كریمه عدل پرور و دادگسترى را بنيان خواهد نهاد، عقيده اى است كه پيروان اديان سه گانه ابراهيمى و بخش چشم گيرى از ساير ملل بدان ايمان داشته و دارند . يهوديان مانند مسيحيان كه به بازگشت عيسى (ع) معتقدند به ظهور يك منجى مى انديشند و همان گونه كه زرتشتيان در انتظار رجعت بهرام شاه اند، نصرانيان حبشى نيز چشم به راه ظهور پادشاه خودتئودور موعود هستند و هندوها نيز به خروج ويشنو دل بسته اند و مجوسى ها به زنده بودن هوشيدر اعتقاد راسخ دارند و بودايى ها منتظر باز آمدن بودا و اسپانيايى ها مترقب بزرگ خود رودريك اند و اقوام مغول هم رهبر خود چنگيز را منجى بزرگ مى شمارند. هم چنين ايده ظهور منجى در مصر باستان هم رواج داشته است، همان گونه كه در متون كهن چينى نيز ديده شده است. (1) دركنار اين حقايق تكان دهنده، تصريحات قابل توجهى ازنوابغ مغرب زمين و انديشمندان آن ديار مى يابيم، مبنى بر اين كه جهان در انتظار مصلح كبيرى است كه سر رشته امور را به دست خواهدگرفت و جامعه بشرى را زير يك پرچم و به دنبال يك هدف، گرد هم خواهد آورد. مانند فيلسوف شهير انگليسى برتراند راسل كه مى گويد: دنيا چشم به راه مصلحى است كه همگان را در سايه يك پرچم و يك شعار متحد سا زد. متفكر ديگر، پروفسور آلبرت انيشتاين، اين گونه اظهار مى كند: فرا رسيدن آن روزى كه در جاى جاى جهان، صلح و صفا حكومت كند همه اعضاى جامعه بشرى با يكديگر دوست و برادر باشند، ديرى نخواهد پاييد. در اين ميان، سخن فيلسوف نامدار انگليسى برناردشار شايان توجه است. وى دركتاب خودبشر و ابرمرد به ظهور يك مصلح بشارت مى دهد. در اين زمينه، استاد بزرگ عباس محمود العقاد مى نویسد : به نظرِ ما ابرمرد مورد نظرِ شار، صرفاً يك فرضيه و امرى ناشدنى نيست و فراخوانى بشر به سوى چنين مصلحى توسط شار از حقيقتى ثابت و واقعيتى اصيل ريشه گرفته است. على رغم وجود مذاهب مختلف اسلامى و تفاوت هاى مهدى در روايات 717 عقيدتى ناشى از آن، همه مسلمانان طبق بشارت رسول اكرم (ص) به ظهور امام مهدى (ع)در آخر الزمان اعتقاد راسخ دارند. بسيارى از علماى اهل سنت، از قرن سوم هجرى تا امروز بدين معنا تصریح كرده اند. اساساً ميان مسلمانان ديگر پیروان اديان و ملل مختلف، در اصل اعتقاد به ظهور يك منجى در آخر الزمان هيچ گونه اختلافى نيست، هر چند در مصداق آن ميان مسلمانان و ديگران اختلافاتى وجود دارد، ليكن تمامى امت اسلامى بر اين باورند كه اسم مبارك وى محمد و لقب او مهدى است.(2) 

و حرف آخر

سالگرد ارتحال ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی ره را گرامی میداریم

و همراه در سوگ ایشان انتظار فرج را میکشیم. همانگونه که امام خمینی ره فرموده بودند:

 انتظار فرج از نیمه خرداد کشم..

پاورقي: 
1- المهدیه فی الاسلام سعد محمد حسن ص 43.
2- درانتظار ققنوس، مهدى عليزاده، ص 47.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

آری باز جمعه دیگر و انتظار بی پایان دیگر و حرفی دیگر

اما این بار میخواییم در مورد مادر حضرت بنویسیم

چرا که ایام فاطمیه هم نزدیک هست

ای قلم بنویس. ای قلم بنویس که در حرفهایت اثری نیست

ای قلم سوزلرینده اثر یوخ .....

جمعه صبح.... نسيم رجب از مناره‌هاي حرم مي‌وزد.در روشنانف سحر مدينه، با چراغ‌هاي الوان گنبد و مناره‌ها و نور ملكوتي صبح مسجدالنبي و نسيم ازل از جانب قبر چه مي‌كني؟ تو اينجا چه مي‌كني و به دنبال چه‌‌اي؟ اين خاك‌ها وسنگ‌ها و اين تپه‌هاي كوتاه و بلند و نيم‌پشته‌ چيستند و تو كيستي؟
چشم بينداز... قبور چهار امام را مي‌بيني؟! كمي بالاتر از سراشيبي و روبه‌روي غربت هميشگي مدينة‌الرسول... روبه‌روي گنبد خضراء، اگر چشم بيندازي چهار قبر مي‌بيني در كنارهم و شانه به شانه هم؛ اما اين تازه آغاز قصه است. بايد حالا شانه‌ات كه مي‌لرزد و دلت كه مدام مي‌ريزد، در فكر ديگري باشي. اين، همه‌ي داستان نيست... اين سنگ و خاك، و اين قبور كم نام و نشان، تازه آغاز راه‌اند.
دل! دل! اي مسافر سرگشته! بگرد. بگرد و جستجو كن! چشم بينداز! شايد پيدا كني؛ شايد بيايي و ببيني بر پهنه‌ اين‌همه خاك و سنگ يكنواخت. شايد ببيني علي(ع) را كه خاك را مي‌شكافد‌ و به چشم، ‌آري آن پاره‌هاي نور را كه درون خاك مي‌رود...
بگرد، بگرد دنبال مزار فاطمه(س). فاطمه(س) همه غربت بقيع است. بگرد! شايد نشاني از او بيابي. شايد نشانه‌اي در گوشه‌اي،كه به دلت بيندازد مادرت همين جاست و اين اولاد، تنها شانه‌به‌شانه هم در غريبي نخفته‌اند. بگرد! جستجو كن! چشم بيانداز! كجا شنيده‌اي يا ديده‌اي كه مادري فرزندان خويش را در غربت رها كند؟! كجا شنيده‌اي مادري فرزندان مظلوم خويش را تنها بگذارد؟! اين چهار سنگ ساخته، اگر خوب بنگري، نشان از مزار بي‌نشان ديگري‌اند.
هوا رو به روشني مي‌رود و صبح صادق در حال افول است. صبح جمعه‌ي بقيع دلت را چنگ مي‌زند و ياد آن مزار گمشده‌، ريش مي‌كند دلت را... مي‌خواهي بلند شوي، ناله بزني و خاك را با انگشت و ناخن بكني تا از او چيزي بيابي. اما كجا را؟
كجايي مادر؟ كجايي؟...
عطر سحرگاه بقيع، ديوانه‌ات مي‌كند. دلت گواهي مي‌دهد كه فاطمه(س) اينجاست؛ زير سايه پدر و در كنار غربت فرزندانش. كنار غربت سنگيني، كه قرن‌هاست در تكه‌هاي سنگ و خاك‌ اين خاك خلاصه شده است و نسل به نسل، دل شيعه را چنگ‌زده و شانه‌اش را لرزانده... بلند شو! شايد اين‌جا نباشد... اينقدر نزديك نه! دورتر را بكاو. كنار قبر شهداي احد را... كنار قبر ام‌البنين را... دورتر را... انتهاي قبرستان را... كنار قبر حليمه را... اطراف مقبره عثمان‌بن مظعون را... دورتر را بكاو...دورتر را...
شايد علي(ع) شبي كه در باران اشك و تنهايي رهسپار بقيع بود تا امانت خويش را بازپس دهد، احتياط كرده و دورتر رفته... پايين‌تر برو و دورتررا بكاو! چيزي هست... چيزي بايد باشد... پلكاني از نور بر عرش... بكاو! دقت كن! از بالاي بلندي بقيع بنگر، شايد حسنين را ببيني... شايد آن دو كبوتر كه دورتر نشسته‌اند روي تخته سنگ، حسنين باشند و علي(ع)، شايد رفته باشد و اين دو را با غربت مادرشان تنها گذاشته باشد تا سير بگريند...
بوي فاطمه(س) مي‌آيد... بوي بهار هيجده ساله‌اي كه در اين خاك خفته...بوي پرف فرشتگان و صداي بالا بالشان در اين سحرگاه قدسي...
آه فاطمه، فاطمه، فاطمه(س)! كجاي اين خاك متبرك بجويمت؟... كجاست آن مزار بي‌نشان؟... كجاست آن چادر خاكي و آن نگاه معصوم؟... كجاست آن پاره‌هاي نور؟... مادر!... مادر!... مادر!... نگاهم را به بال كدام يك از اين كبوتران ببندم كه خاك  اي تو را نشان‌ام دهد؟... چشم‌ام را بر كدام تخته سنگ بدوزم... كه عطر بودنت همه جا را معطر كرده است و نمي‌‌دانم سرچشمه اين حضور كجاست؟
آه مادر... مادر... مادر! كدام گوشه‌ اين خاك خفته‌اي؟ مي‌دانم اينجائي؛ زير سايه پر مهر نگاه پدر و در كنار غربت فرزندان غريب ات... شايد شبانه به كربلا رفته‌اي براي نوازش تن اسب‌تاخته حسين؟ شايد به كوفه رفته‌اي تا علي(ع) را ملاقات كني كه تنهايي‌اش را هنوز در چاه‌ها مي‌گريد؟ مادر!... كجائي؟!
آه مادر... مادر... مادر! براي من، اين كبوتران فرشتگان‌اند... براي من، اين زمين، آسمان است و تكه‌اي از ملكوت... براي من، بقيع، فاطمه(س) است و فاطمه(س) همه‌ي بقيع... براي من، آرامگاه پيامبر(ص)، بي‌حضورف نزديكف فاطمه(س) بي‌معناست... براي من، غربتف چهار فرزند علي(ع) بي‌حضور مادرشان بي‌مفهوم است...
مادر!... بوي حضورت مشامم را مي‌نوازد در اين سحرگاه ملكوتي مدينه... كجا ببويمت؟ كجا؟...
دست‌هاي لرزان براي كبوتران‌ات گندم مي‌ريزند... مي‌داني چرا؟! تا ساعتي ديگر، درها بسته مي‌شود و تمام روزف طولاني مدينه را بايد تنها باشي و بر غريبي فرزندانت اشك بريزي... اين گندم‌ها، اين دانه‌هاي زرد رنگ بهانه‌اي است براي ماندن كبوتران، تا غربت‌ات سنگيني نكند... تا كبوتران را حداقل به كنارت بكشاند... تا بال‌بال كبوتران سكوت ساعت‌هاي طولاني خلوت بقيع را بشكند... تا، تنها نباشي مادر... تا دل‌ات را كه روزي هزار بار مي‌شكند، شاهدي باشد براي گواهی..

 

یا فاطمه ،من عقده دل وا نکردم

گشتم ولی،قبر تو را پیدا نکردم

 

یا اباصالح المهدی آجرک الله

 

بسم الله الرحمن الرحیم
این جا ایران است...صدای ما را از کانون وبلاگ نویسان مذهبی می شنوید...!
دو حالت که بیش تر ندارد.یا این متن را نمی خوانی و یک راست می روی سراغ کامنت ها و برای بیش تر شدن بازدید کننده هایت - که این روزها خیلی علاقه داری کامنت ها تصاعدی بالا برود - کامنت می گذاری که:"مطلبت خیلی قشنگ بود.کولاک کردی.به من هم سر بزن.خوشحال می شم."غافل از این که این پست را مدیریت این وبلاگ به اختیار خود و به دعوت کانون وبلاگ نویسان مذهبی منتشر کرده است.
حالت دوم هم این است که دست و پا شکسته یا درست و حسابی این متن را می خوانی و کامنت می گذاری:"این ها یعنی چه؟"...یا این که "از وبلاگ تو بعید بود طرفداری یه گروه رو بکنی"...
خلاصه!خوانده یا نخوانده،موافق یا مخالف؛می خواهیم خبری را به گوشتان برسانیم.همه گوش ها جلو...جلوتر...!!:
کانون وبلاگ نویسان مذهبی از عید غدیر افتتاح شده و تا الآن فعالیتش را با عضویت 360 کاربر ادامه می دهد.واقعیتش را بخواهید می خواهیم بچه های وبلاگ نویس،به خصوص کسانی که مذهبی نویس هستند را در مکانی دور هم جمع کنیم تا با هم باشند و هم کمی یاد بگیرند که وبلاگ چیست - نه این که قبلا نمی دانستند - هم مسائلی که قرار است بدانند را در آن جا ببینند و بخوانند و نظر بدهند و هم این که در این دنیای بزرگ،اعلام موجودیت بنمایند.تعریف ما هم از مذهب خیلی وسیع تر از آن است که شما فکرش را بکنید.
از شما چه پنهان،انجمن هایمان برای فعالیت پایه می خواهند.کسانی را می خواهند که حرف برای گفتن داشته باشند.کسانی که دوست داشته باشند که درباره ی مسائل روز جامعه شان،تحلیل داشته باشند.و...
این همه مطلب را بلغور کردیم که بگوییم:شما پایه اید؟
اگر هستید:بسم الله
اگر نیستید:...چه بگویم؟خداحافظ؟؟...نه!!سلاااام!!!

http://rbc.najva.ir

 

*******************************


این کار دوستان می تونه کمک خیلی خیلی خوبی به کانون باشه ؛ اگر هم نظری در مورد این طرح داشتین تا 3 خرداد اون رو به صورت پیغام خصوصی برای یکی از مدیرای کانون ارسال کنین یا از ایمیل و آی دی کانون استفاده کنین.


ID In Yahoo Messenger : rbc.najva
Email : info@rbc.najva.ir


مهدوی باشید
یا مهدی فاطمه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط حاج روح الله  |