تبليغاتX
منتقم زهرا س

 

حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) عابدترين و زاهدترين، فقيه ترين، سخیترين و كريمترين مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب می گذشت نمازهاى نافله را به جا  می آورد و تا سپيده صبح به نماز خواندن ادامه می داد و هنگامى كه وقت نماز صبح فرا میرسيد، بعد از نماز شروع به دعا میكرد و از ترس خدا آن چنان گريه میكرد كه تمام محاسن شريفش به اشك آميخته میشد و هر گاه قرآن میخواند مردم پيرامونش جمع میشدند و از صداى خوش او لذّت میبردند.آن حضرت، صابر، صالح، امين و كاظم لقب يافته بود و به عبد صالح شناخته می شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به كاظم مشهور گرديد.مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه او را می آزرد و على(عليه السلام) را دشنام می داد.برخى از اطرافيان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بكشيم، ولى حضرت به شدّت از اين كار نهى كرد و آنان را شديداً سرزنش فرمود.روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدينه، به كار زراعت مشغول است.حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.آن مرد فرياد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسيد، پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى؟ گفت: صد دينار.فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: من از غيب خبر ندارم.امام به او فرمود: پرسيدم چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: انتظار دارم دويست دينار عايدم شود. امام به او سيصد دينار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جايش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است. وقتى آن حضرت را ديد، گفت: خداوند مىداند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. يارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف اين را میگفتى. او نيز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(عليه السلام) پرداخت. امام(عليه السلام) نيز به اطرافيان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آيا كارى كه شما میخواستيد بكنيد بهتر بود يا كارى كه من با اين مبلغ كردم؟و بسيارى از اين گونه روايات، كه به اخلاق والا و سخاوت و شكيبايى آن حضرت بر سختيها و چشمپوشى ايشان از مال دنيا اشارت میكند، نشانگر كمال انسانى و نهايت عفو و گذشت آن حضرت است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

3saleye-karbala

دركتاب «مبكی العیون» آمده است كه : در شب شام غریبان حضرت زینب (س) در زیر خیمه نیم سوخته ، اندكی به خواب فرو رفت . ناگاه در عالم خواب حضرت زینب(س)  مادر خود حضرت فاطمه زهرا(س)  را دید. او به مادر خویش عرض كرد :« مادرجان ! آیا از حال ما خبر داری ؟!»

حضرت فاطمه زهرا(س)  فرمودند : «من طاقت شنیدن ندارم» . حضرت زینب(س)  عرضه داشت : «پس من شكوه و شكایت خویش را به چه كسی بگویم ؟»

حضرت فاطمه زهرا(س)  فرمودند : «آن گاه كه سر از تن فرزندم حسين (ع) جدا كردند ، من حضور داشتم و شاهد این قضیه بودم . اینك از جای برخیز و حضرت رقیه(س)  را پیدا كن» . حضرت زینب(س)  از خواب برخواست . رقیه(س)  را صدا می كرد ، اما پاسخی نمی شنید . سرانجام با خواهرش حضرت ام كلثوم در حالی كه گریه می كردند و ناله سر می دادند ، از خیمه بیرون آمدند و برای پیدا كردن حضرت رقیه(س)  به راه افتادند . ناگاه در نزدیكی قتلگاه صدای حضرت رقیه(س)  را شنیدند . جلوتر آمدند تا اینكه به پیكرهای آغشته به خون رسیدند . در این هنگام مشاهده كردند كه حضرت رقیه(س)  خود را بر روی پیكر پاك و مطهر پدر بزرگوارش حضرت امام حسین) ع) انداخته و در حالی كه دستهایش را به سینه پدر چسبانده با او درد و دل می كند . حضرت زینب(س)  او را نوازش كرد . در این هنگام حضرت سكینه(س)  آمد و آنها با هم به خیمه گاه برگشتند . در بین راه حضرت سكینه(س)  از حضرت رقیه(س)  پرسید : «چگونه پیكر پدر را در این شب تیره و تار پیدا كردی ؟!» حضرت رقیه(س)  پاسخ داد : «آنقدر پدر را صدا كردم و پدر پدر گفتم تا اینكه صدای پدرم را شنیدم كه فرمود : «اینجا بیا ، من اینجا هستم

Imambagher

امام محمدباقر علیه‏السلام ، در روز جمعه اول رجب سال 57 هجری قمری در مدینه به دنیا آمد. پدرش، امام ساجدان و زینت عبادت‏کنندگان، حضرت سجاد علیه‏السلام و مادرش، ام عبدالله، دختر امام حسن علیه‏السلام است. ایشان، راست‏گوترین مردم در گفتار و نیکوترین آنان در رفتار بود.

در آن جمعه سراسر نور و سرور، در خانه چهارمین امام هدایت، فروغی که از بیت نبوت و خاندان رسالت، جهان را روشنی می‏داد، در وجود شکافنده دانش‏ها، حضرت باقر العلوم علیه‏السلام تجلی یافت و کودکی محمد نام، پای به عالم هستی نهاد و همه جا را نورباران کرد. سلامی که حبیب خدا از زبان جابر بن عبداللّه‏ انصاری به امام باقر علیه‏السلام رساند، گویای منزلت این وجود برکت‏خیز و عزت‏آفرین است. ما نیز بر این مولود مبارک درود می‏فرستیم و میلاد آن غواص بی‏بدیل دانش‏ها را که دامن دامن معرفت به تشنگان دانایی می‏بخشید، تبریک می‏گوییم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

 سـر مـبـارك امـام حسين (ص ) را در طشتى از طلا در مقابل يزيد قرار دادند يزيد پيروزمندانه بر تـخت نشسته بود نگاهى به سر و نگاهى به اهل مجلس انداخت و گفت : اين شخص بر من مباهات مى كرد,مى گفت پدرم از پدر يزيد بهتر است , مادرم از مادر يزيد بهتر است , جدم از جد يزيد بهتر است و خودم از يزيد بهترم و همين مباهات بود كه او را به كشتن داد, اين كه مى گفت پدرم از پدر يـزيد بهتر است همه مى دانند در قضيه حكميت , خدا به نفع پدر من حكم كرد و اين كه مى گفت مادرم از مادر يزيد بهتر است به جان خودم حرف درستى است فاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتر بود و اين كه مى گفت جدم ازجد يزيد بهتر است هر كس به خدا و قيامت ايمان دارد, پيامبر را بـهـتر از خود مى داند, ولى اين كه مى گفت خودم از يزيد بهترم گويا از اينجا ناشى مى شد كه ايـن آيـه قرآن را نخوانده بود: ((بگو بار الها مالك حقيقى توئى سلطه و قدرت به هر كس بخواهى مى دهى و از هر كس بخواهى مى گيرى خير در دست توست و تو بر هر كار توانايى )).

سـيـاسـتـى كـه بـنـى اميه پس از شهادت امام حسين (ص ) براى تبرئه و برحق جلوه دادن خود پيش گرفتند, سه ركن اساسى داشت :

1 ـ جـدا كـردن حـسـاب امـام حـسـيـن (ص ) از پـيـامـبـر اكـرم (ص ) و اصـل اسـلام آنها سعى داشـتـنـدحـسـيـن (ص ) را بـه عنوان شخصى عادى معرفى كنند كه بر مبناى اغراض شخصى با حكومت وقت درگيرو كشته شده است , بنابر اين كشتن او هيچ ضررى به رابطه قاتلين او با اسلام و پيامبر اسلام ندارد.

2 ـ ايـن كه ماجراى كربلا و كشته شدن امام حسين (ص ) را به مقدرات الهى مستند كنند بنابراين قاتلين آن حضرت اگر چه در ظاهر عمل بسيار زشتى را مرتكب شده بودند, ولى در حقيقت عامل اجراى قضا وقدر بودند و گناهكار اصلى , خود امام حسين (ص ) بود كه با حركت خود باعث ايجاد اين واقعه شده بود.

3 ـ اين كه اموى ها مخصوصا شخص يزيد از اين حادثه اظهار نارضايى كرده , مردم كوفه و ابن زياد رامقصر جلوه دهند.

در مـقـابـل ايـن سياست مزورانه , اهل بيت و رجال سرشناسى كه در گوشه و كنار بلاد اسلام از زمان رسول خدا(ص ) باقى مانده بودند, در موضع گيرى هاى خود:.

اولا سـعـى مـى كـردنـد ارتباط و نسبت امام حسين (ص ) با اصل اسلام را براى مردم تشريح كنند مثلازيد بن ارقم , انس بن مالك و ابو برزه اسلمى از اصحاب رسول خدا(ص ) در مجلس ابن زياد و يـزيـداعـتـراض كـردنـد و از علاقه شديد رسول خدا به امام حسين (ص ) سخن مى گويند و امام سـجـاد(ص ) درخـطـبـه اى كـه در مسجد دمشق ايراد مى كند, به انحا مختلف ارتباط وثيق امام حسين (ص ) با اركان اسلام را بيان مى دارد.

ثـانـيـا: از سـنت هاى جارى آفرينش و حكمت الهى در مقابل جنايتكاران پرده بردارند و تحريفات يـزيداز آيات شريف قرآن را در تطبيق بر واقعه كربلا به مردم گوشزد كنند به عنوان نمونه زينب كـبـرى درمجلس يزيد, سنت امهال جنايتكار را تشريح مى كند و امام سجاد در جواب ابن زياد, بر دخالت مردم درشهادت برادرش على اكبر تاكيد مى نمايد
ثـالـثـا: دخـالـت يـزيد و خاندان بنى اميه را در اين حادثه افشا كنند و لذا در سخنانى كه در شام ايرادشده بدون هيچ اشاره اى به ابن زياد و مردم كوفه , يزيد را مسئول مستقيم اين جنايت معرفى مى كنند.

الـبـته از اين نكته نيز نبايد غافل شد كه يزيد به علت خباثت ذاتى و حماقت باطنى , هرگز موفق بـه اجـراى دقـيق اين سياست نشد و به طور مكرر در سخنان خود به دشمنى خود با پيامبر اسلام اشاره كرده و از كشته شدن امام حسين (ص ) اظهار شادمانى و خشنودى نمود و همين امر بود كه در كـنـارروشنگرى هاى اهل بيت (ع ), حكومت بنى اميه را رسوا و بى آبرو ساخت و طومار حكومت آنان را درهم پيچيد.

ابوبرزه

سـر مـبـارك امـام حـسـيـن (ص ) در مقابل يزيد بود بزرگان شام در مجلس حاضر بودند يزيد با چوب خيزران به لب و دندان امام مى زد و سخنان بيهوده مى گفت , ابوبرزه اسلمى , صحابى رسول خـدا, درمـجـلـس حـاضـر بود فرياد زد: واى بر تو اى يزيد! با چوب بر دندان حسين , پسر فاطمه مـى زنى !؟

خودديدم كه رسول خدا لب و دندان او و برادرش حسن را مى مكد و مى گويد اين دو, سالار جوانان بهشتند,خدا قاتلشان را لعنت كند.

يزيد از سخنان او خشمگين شد و دستور داد او را كشان كشان از مجلس بيرون بردند

امام سجاد (ع ) در مجلس يزيد

يـزيـد مـجـلـسـى ترتيب داد و اشراف شام را دعوت كرد و دستور داد امام سجاد و زنان كودكان امـام حـسين (ص ) را وارد مجلس كردند حضار به آنها مى نگريستند امام سجاد(ص ) روبروى يزيد قرار گرفت وچند شعر خواند كه بيزارى و نفرت او را از يزيد نشان مى دهد:.

((انتظار نداشته باشيد كه شما به ما اهانت كنيد و ما احترامتان كنيم , يا شما دائما ما را آزار دهيد و مـادسـت از آزار شـمـا برداريم خدا مى داند كه ما شما را دوست نداريم پس شما را از اين كه ما را دوست نداريد سرزنش نمى كنيم )).

يـزيـد گـفت : اى على ! پدرت با من قطع رحم كرد, حق مرا نديده گرفت و بر سر منصبم با من جنگيدخدا هم با او چنان كرد كه ديدى .

در جواب اين آيه را خواند: اما هر مصيبتى كه در زمين يا از ناحيه جانشان به شما برسد, قبل از آن كه به صحنه وجود آيد, در كتابى ثبت شده است .

اى پـسر معاويه و هند و صخر! قبل از آن كه تو متولد شوى هميشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من على بن ابيطالب بود, درحـالى كه جد و پدر تو پرچم هاى كفار را به دوش مى كشيدند واى بر تو اى يزيد! اگر بدانى چه كـرده اى ونـسـبت به پدر و اهل بيت و برادران و عموزادگان من چه گناهى مرتكب شده اى , به كـوهـهـا مى گريزى و سربر خاكهاى بيابان مى گذارى و به حال خود شيون و زارى مى كنى اين سـزاوار است كه سر حسين پسرعلى و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود, در حالى كه او وديعه رسول خداست ؟ .

اى يزيد منتظر باش كه در روز قيامت قرين ندامت و خوارى شوى .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط حاج روح الله  | 

اهل بیت

روز عاشورا پس از پايان جنگ، به دستور عمر بن سعد، سر امام حسين(ع) با خولي بن يزيد به سوي عبيدالله بن زياد در کوفه فرستاده شد و سرهاي شهداي ديگر را با افراد ديگري به کوفه فرستادند. عمر بن سعد و نيروهاي باقيمانده اش بعد از ظهر عاشورا و قبل از ظهر روز يازدهم ماه محرم را در کربلا ماندند.
عمر بن سعد دستور داد بدن هاي کشته هاي خودشان را جمع کردند، بر آنان نماز خواندند و سپس دفن کردند ولي جسدهاي شهداي کربلا سه روز در بيابان ماندند و آنها را دفن نکردند. روز يازدهم ماه محرم از کربلا رفتن و خاندان پيامبر را به عنوان اسير با خود بردند.
هنگامي که عمر بن سعد دستور حرکت داد، بانوان خاندان پيامبر به عمر بن سعد گفتند: تو را قسم مي دهيم به خدا که ما را از قتلگاه حسين ببريد. عمر بن سعد درخواست آنان را پذيرفت و همه را به قتلگاه آوردند. وقتي بانوان کشته ها را ديدند فرياد برآوردند و به شدت گريستند. پس از آن که عمر بن سعد از کربلا رفت، گروهي از بني اسد که در آن نزديکي ها زندگي مي کردند آمدندو بدن ها را دفن کردند (المجالس السنيه، ص 118).
خاندان پيامبر را به کوفه بردند. وقتي که به عبيدالله بن زياد والي کوفه خبر رسيد که اسيران کربلا را مي آورند دستور داد که سرها را بر سر نيزه ها بزنند و پيشاپيش اهل بيت امام حسين(ع) حرکت بدهند تا قدرت و سلطنت يزيد بر همگان معلوم شود. مردم کوفه وقتي فهمدند اسيران کربلا وارد کوفه مي شوند همه از کوفه بيرون رفتند تا اسيران را ببينند (منتهي الامال، ج 1، ص 751، چاپ هجرت).
زينب کبري خواهر امام حسين(ع) وقتي که وارد کوفه شد و مردم کوفه گريه و ناله مي کردند، اشاره کردند که همه ساکت شوند. همه ساکت شدند و نفس ها از حرکت افتاد. آن حضرت پس از ستايش خدا، يک سخنراني بسيار روشنگرانه و افشاگرانه کردند. سخنراني آن حضرت مردم را به ياد سخنراني حضرت علي(ع) انداخت. او با اين که به ظاهر اسير است ولي نيروهاي يزيدي اسير او بودند. بخشي از سخنراني آن حضرت چنين است: اي مردم کوفه! اي فريبکاران! اي پيمان شکنان! آيا گريه مي کنيد!!! از خدا مي خواهم که اشک چشمانتان خشک نگردد و ناله هايتان پايان نپذيرد. بدانيد که در جان شما جز تکبر، آلودگي به ننگ، تملق کنيز گونه و بدگويي دشمنانه چيز ديگري نيست. شما مانند چراگاه روييده بر مزبله و يا مانند نقره لحد هستيد... شما چگونه دامن خود را از ننگ کشتن فرزند خاتم پيامبران، سرور جوانان بهشت و پناه نيکوکاران خواهيد شست... آيا مي دانيد چه بانويي از خاندان حسين را در معرض ديد همه قرار داده ايد؟! آيا مي دانيد چه خوني از او ريختيد؟! ... (بحارالانوار، ج 45، ص 109).
سخنراني حضرت زينب، براي خلافت يزيدي بسيار خطرناک بود و براي همين نتوانستند اسيران را زياد در کوفه نگهدارند و به شام بردند. در کوفه نه فقط زينب کبرا بلکه فاطمه صغرا و ام کلثوم دخترعلي(ع) هم سخنراني کردند و پيام نهضت حسين بن علي را به گوش مردم آن منطقه رساندند.
روز اول صفر، سر امام حسين و اسيران را وارد شام کردند و مردم شام براي تماشا آمده بودند. سرهاي شهدا را پيشاپيش خاندان پيامبر حرکت مي دادند (منتهي الامال، ج 1، ص 781).
مدتي اسيران در شام ماندند. در اين مدت اسيران را نزد يزيد بردند. زينب کبري در نزد يزيد سخنراني شجاعانه اي ايراد کرد که در بخشي از آن چنين گفت:
اي يزيد! آيا گمان مي کني با اسير کردن ما بر منزلت خود افزودي و از منزلت ما کاستي؟! نه چنين نيست، اي يزيد! کمي به خود بيا و زياد تند نرو. آيا فراموش کرده اي اين سخن خدا را که مي گويد: «کافران گمان نکنند که مهلت دادن ما براي آنها خوب است بلکه ما به آنها مهلت مي دهيم که بيشتر آلوده شوند و آنان عذاب دردناکي دارند». اي يزيد! اي فرزند کسي که جدم رسول خدا او را آزاد ساخت، آيا اين از عدالت است که بانوان تو در خانه ها باشند و بانوان خاندان پيامبر در بازارها گردانده شوند؟!
اي يزيد! هر چه در توان داري به کار بگير و هر تلاشي را بکن ولکن بدان که تو نمي تواني ياد ما را محو کني و نمي تواني وحي ما را بميراني... (المجالس السنيه، ص 137).
در اين سخنراني، حضرت زينب، يزيد را بسيار کوبيد و يزيد نتوانست کاري بکند. همه سخنراني را مي توانيد در صفحه 795 منتهي الامال، ج 1، چاپ هجرت ببينيد و اين سخنراني مفصل است. در شام حضرت امام سجاد(ع) در مسجد سخنراني خطرناکي ايراد کرد و يزيد هم در مسجد بود و يزيد به اصرار اهل سمجد اجازه سخنراني دادند. امام سجاد(ع) در اين سخنراني خود رامعرفي کرد و مردم شام اولين بار با اين حرف ها آشنا مي شدند چون شام نسبت به اهل بيت پيامبر آشنايي نداشتند و علت اين امر اين بود که شام به دست يزيد بن ابي سفيان فتح شده بود و پس از مرگ يزيد معاويه برادرش حاکم شام شد و پس از معاويه پسرش يزيد بن معاويه حاکم شد و اينها هر سه مخالف خاندان علي(ع) بودند و براي همين در شام، اهل بيت پيامبر معرفي نشده بودند.
حضرت امام سجاد در بخشي از سخنانش فرمود: «... حضرت محمد(ص) از ماست، حضرت علي(ع) از ماست، جعفر طيار از ماست، حمزه از ماست و حسن و حسين از ماست. اي مردم! من فرزند مکه و منا هستم، فرزند زمزم و صفا هستم. منم فرزند فاطمه زهرا، فرزند خديجه کبرا و فرزند لب تشنه صحراي کربلا...».
سخنراني آن حضرت تحولي شگرف ايجاد کرد و يزيد نتوانست تحمل کند و دستور داد با گفتن اذان نماز، سخنراني او قطع شود و امام سجاد(ع) از جمله هاي اذان هم براي معرفي خود استفاده کرد (منتهي الامال، ج 1، ص 801).
در سايه اينگونه حرکات تحول آفرين بود که يزيد ناچار شد با امام سجاد(ع) کنار بيايد و همواره در جهت تسلي خاطر او تلاش مي کرد (همان، ص 803).
يکي از حوادثي که در شام اتفاق افتاد اين بود که دختر بچه چهار ساله امام حسين(ع) در آنجا از دنيا رفت و مايه غم و اندوه فراوان اهل بيت پيامبر شد (منتهي الامال، ج 1، ص 807).
نام اين دختر بچه چهار ساله حضرت رقيه است و مزار و زيارتگاه عاشقان حسيني است.
مردم شام در سايه روشنگري هاي حضرت زينب و امام سجاد، حقانيت امام حسين و مظلوميت او را دريافتند و يزيد اين مطلب را فهميد و براي همين ديگر نتوانست اسيران کربلا را بيش از آن در شام نگهدارد و آنان را روانه مدينه کرد (همان، ص 814).
در بازگشت از شام و حرکت به سوي مدينه، به کربلا آمدند و با امام حسين و شهداي کربلا تجديد ديدار و عزاداري کردند (همان، ص 816).
البته در مسأله اربعين مطالبي هست که بايد مفصلا در کتاب هاي مربوطه مطالعه شود (ر.ک: منتهي الامال ج 1، ص 817 - اربعين، قاضي).
اهل بيت(ع) را به مدينه آوردند و آمدن به مدينه هم همراه با حوادث تکان دهنده و دردناکي بود (منتهي الامال، ج 1، ص 823).

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط حاج روح الله  |