|
نيمهى شعبان، روز ولادت نور و روزى كه آخرين حجتخدا و برهان تام الهى، پا به عرصهى وجود گذاشت، روزى كه نويد گسترش عدل در دنياى پهناور وجود سرداده شد، روزى كه خداوند متعال، نعمتبزرگ خويش و آخرين ذخيرهى خود را بر مردم ارزانى داشت . بشر، با اين كه سير تكاملىاش در علوم و فنون، بىوقفه، رو به تزايد است و با اينكه در قلمرو علمى، به زمين اكتفا نمىكند و به كرات ديگر دستاندازى نموده و منظومهى شمسى را تا حدى، تسخير خود ساخته و در اين راه، موفقيتهاى شگرفى كسب نموده، اما مع الاسف در رسيدن به مقام شامخ انسانى، به موازات ترقيات مذكور، گرايش به انحطاط و پستى پيدا نموده، هر چه قدرت بشرى، در پرتو اكتشافات علمى، افزون گشته، ظلم و تعدى و دورى از منطق عقل، بيشتر شده است . امروز ملتهاى عالم مىبينند كه ظلم و استكبار، داعيهى قدرت منحصرهى جهانى را دارد و به بهانهى مبارزه با تروريزم، كثيفترين جنايات را انجام و بىمنطقترين تهديدات را صريحا و به طور آشكار، اعلام مىنمايد. اينجاست كه نياز به يك مصلح جهانى الهى كه ماموريت ويژهى او، ايجاد حكومت جهانى اسلامى است، احساس مىشود .
امام جمعهى بندر لنگه «ركنى» ، قضيهى آخوند سنى را كه تازه شيعه شده بود، براى من نقل كرد . سبب شيعه شدناش، اين بود كه آن شخص به شهر مىرود و فرشى مىخرد و آن را بر وانتى مىگذارد . وقتى پياده مىشود، وانتى، فرار مىكند . خيلى متاثر مىشود . مىگويد: «در ذهن ام، امام زمان شيعهها آمد . گفتم، اگر حق مىگويند، بايد فرش ام را برگرداند .» . دقايقى بعد، در مىزنند . او، در را باز مىكند و رانندهى وانت را مىبيند كه، فرش را آورده است! مىگويد: «چرا آوردى؟» راننده پاسخ مىدهد: «در را باز كردم تا ماشين را داخل گاراژ ببرم، در، بسته شد . دوباره باز كردم، بسته شد . فهميدم، قضيهاى در اين فرش است
قال رسول اللّه (صلّىاللّهعليهوآلهوسلم): وإنّ الثَانىِ عَشَر مِن وُلْدِى يَغِيب حَتَى لاَيَرَى وَيأتِى عَلَى اُمَّتى بِزَمَن لايَبِقى مِنَ الاسْلاَم الاّ اسمى لاَيَبْقِى مِن القرآن اِلاّ رَسْمِه فحينئذٍ يأذن اللّه لَه تَبَاركَ و تَعَالى بالخُرُوج فيَظّهر الإسلامَ به ويُجدَّده دوازدهمين فرزندم از نظرها پنهان مىگردد و ديده نيم شود و زمانى بر پيروان من خواهد آمد كه از اسلام جز نام و از قرآن جز نقشى باقى نماند. در اين هنگا، خداوند بزرگ به او اجازه خروج مىدهد و اسلام را با او آشكار و تجديد مىكند.1 امام صادق (عليهالسلام): العلم سَبعة وعَشْروُن حَرْفا فجَمِيع مَا جَائِت بِه الرُسُل حَرْفَان، فَلَم يَعْرف النَاسِ حَتَى اليوم غَيْر الحْرَفَيْن فَإذا قَام قائمنا أخْرج الخَمْسَةُ والعَشْرين حَرْفا فنبّها فِى الناس وضَمَّ إليَها الحَرْفَين حَتَى يَبُثُها سَبْعَة وعَشَرِين حَرْفا دانش 27 حرف است. تمام آن چه پيامبران الهى براى مردم آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز آن دو حرف نشناختهاند، ولى هنگامى كه قائم ما قيام كند، بيست و پنج حرف و شاخه ديگر را آشكار ودر ميان مردم منتشر مىسازد و دو حرف ديگر را با آن ضميمه مىكند تا بيست و هفت حرف، كامل و منتشر گردد.2 منابع حديث: 1- منتخب الأثر، ص 98. 2-بحارالانوار، ج 52، ص 362. العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان يا مهدي فاطمه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط حاج روح الله
|
نخستين وظيفة ما قيام به قسط است: شهدالله أنه لا اله الاّ هو و الملائكة و اولي العلم قائماً بالقسط از ميان همة اسماي حسناي الهي، (قيام به قسط در اينجا مطرح شده است. در چنين فضايي است كه علما و ملائكه ميتوانند در كنار نام خدا، نامنويسي كنند وگرنه در مسائل مالي و اقتصادي و وجوه شرعي و...، نام خيلي چيزها ميآيد. يكي از كارهاي وجود مبارك حضرت ولي عصر، ارواحنافداه، اين است كه اين جامعه را عاقل ميكند. چهطور جامعه را عاقل ميكند، خدا ميداند. حضرت، مردم را تشنة عدل ميكند. معجزه حضرت، در اين نيست كه عدالت را گسترش بدهد. اين شدني نيست. اگر مردم عاقل نباشند، عدل گسترده نخواهد شد. خوب، ائمه ديگر هم بودند، ولي كساني همچون طلحه و زبير هم در كنارشان بودند. حضرت بهگونهاي جامعه را به عنايت الهي احيا ميكند كه آنان تشنه عدل ميشوند و عادل ميگردند.حالا يا طبق آن احاديث نوراني، حضرت دست مبارك را روي سر مردم ميگذارد و عقولشان را كامل ميكند يا عنايت الهي شامل حال مردم ميشود. ولي هرچه هست، بالاخره معجزه حضرت است. اين معجزه حضرت است كه اكثريت قاطع مردم، در حدّ شيخ انصاري ميشوند. آدم خضوع ميكند در برابر عظمت شيخ انصاري! مرحوم شيخ انصاري ميگفت: سهم من از بيتالمال مشخص است.خوب، ديگر معجزه كه نداشت. او عادل بود كه ميگفت: بيتالمال، بيتالمال است، سهم من هم مشخص است و سهم ديگران هم مشخّص است،امّا ما با بيتالمال حيثيّت درست ميكنيم؛ شأن درست ميكنيم؛ برابر شأن خودمان از بيتالمال ميگيريم و شايد،دوباره برابر.آخر اين شأن ما از كجا در آمد ما كه قبلاً طلبه بوديم.با بيتالمال ذي شأن شديم و براي حفظ شأن، بيشتر ميگيريم و.. يك دور منحوس پيش ميآوريم؛ پس بايد اين پول را بگيريم و بالعكس. آنچه جامعه را اداره ميكند، عدل است و نه علم. الان شما شايد بتوانيد شيخ انصاري شويد، مردم از شما چقدر استفاده ميكنند؟ اگر حوزه بود و شما تدريس كرديد، از شما استفاده ميشد؛ ولي جامعه چهقدر استفاده ميكنند؟ حالا كسي بشود علامة طباطبايي، جامعه از علم او استفاده ميكند؟ وجود مبارك حضرت امير فرمود: (إنّي بطرق السماء أعلم...)! چهقدر از او استفاده كردند؟ استفادة علمي، مربوط به خواص است. بله، خواص كميل ميخواهد، شاگردان مخصوص ميخواهد. وگرنه چه كسي آمد به حضرت عرض كرد كه طرق اسماي اعلم چيست؟ لوح چيست؟ كرسي چيست؟ و... مردم تشنة عدلند! آنچه مشكل مردم را حل ميكند، عدل است.مردم از ما هم عدل ميخواهند. يك عالم با فضل متوسط و يك تقواي صددرصد، شهري را ميتواند اداره كند. مگر ما چهقدر سواد ميخواهيم؟ مردم چهقدر از ما انتظار دارند؟ حالا بر فرض، خيلي هم با سواد، شما حساب حوزه و دانشگاه را جدا كنيد از جامعه. اينها حالا خواص هستند و به دنبال تحقيقات علمي هستند. جامعه تشنة عدل است. اينكه چگونه وجود مبارك حضرت، مردم را عاقل ميكند كه اكثريت قاطع مردم، تشنة عدل ميشوند، حيرتآور است! هر وقت من دربارة اين حديث نوراني فكر ميكنم، اصلاً حريم ميگيرم! ابتدا اين چنين نيست كه (يملأ الله به الارض قسطاً و عدلاً)، بلكه ابتدا (وضع يدهُ علي رؤوس الأنام و أكمل عقولهم) و... است. بعد، جهان پر از عدل و داد ميشود.آن وقت چنين جامعهاي زنده ميشود. با زندهگان كار كردن، آسان است. وجود مبارك حضرت امير فرمود: (مشكل من اين است كه بامردهگان روبهرو هستم. تا يك گوشهاي را جمع ميكنم و رفو ميكنم، جاي ديگرش پاره ميشود. من چند نفر را اينجا جمع ميكنم كه مثل لباس كهنه، چند جاي آن رفو شده است و جاي سالمي ندارند. خود ما اوّلاً بايد مزة عدل را بچشيم، آن گاه جامعه را تشنة عدل بكنيم. در آغاز، ممكن است يك چند روزي يا يك چند ماهي، سخت باشد، ولي بعداً به قدري شيرين ميشود كه انسان نميتواند عادل نباشد. رسول گرامي ـ عليهوعليآلهآلافالتحيّةوالثناء ـ فرمود: (شما نميدانيد اين ظلم و گناه زباله است و بد بو.) انسان، اكنون، مثل فرد سرماخورده است كه بوها را نميفهمد. انسانهايي كه شامّة آنان به هر علّتي بسته است، و گرنه آن خوشبو نيست؛ (تعطّروا بالاستغفار لو تفزعنّكم روائح الذنوب). ديديد آدمها كه شامّة آنها بسته است، از كنار سطل زباله هم كه ردّ ميشوند، بيني را نميگيرند، از كنار يك لاشه و مردار هم كه رد ميشوند بيني را نميگيرند. مرحوم صاحب وسائل ـ رضواناللهعليه ـ هم در مكاسب محرّمه اين را نقل كرده و فرموده: (ان الكسب الحرام يبين في الذّريّه)؛ غذاي حرام در ذريّه هم اثر ميگذارد. بالاخره شير ميشود... نميگذارد كه شخص درست بفهمد كه نماز ميخواند؛ حضور قلب ندارد؛ ميخواهد تا مطلب را تحقيق كند، چهار تا مغلطه به جاي برهان ميگذارد. اينها كه تصادف نيست. گاهي هم انساني است عدالت دوست و عدل پرور. او منتظر ظهور است. او زنده است. زنده به دنبال آب حيات ميگردد؛ چون ميداند كه حياتش به همين وابسته است! ما با هواي صاف و شفاف زنده هستيم؛ لذا به هواي شفاف خيلي علاقهمنديم. عدة زيادي (من مات و لم يعرف...) را احساس ميكنند؛ بيتاب هستند از اينكه حضرت را نميبينند؛ بيتاب هستند؛ جداً بيتاب هستند؛ براي اينكه حياتشان را در اين ميبينند. اين حرفها، معاذالله، تعارف يا اغراق نيست! حقيقت است! فرد زنده، ميگويد: (من حياتم، به اينجا وابسته است)؛ لذا مشتاق زيارت امام است و هميشه دعاي عهد ميخواند! إنَّهم يرونه بعيدا و نراه قريباً، معنايش اين نيست كه تاريخاش نزديك است! مگر آنانكه گفتند: (يرونه بعيداً)، دربارة تاريخ حرف ميزدند؟ آنان ميگفتند: (مستبعَد است؛ يعني بعيد عن الامكان است و ما ميگوييم: (نه؛ قريبالامكان است و هيچ منع علمي ندارد). در قرآن كريم كه دارد: ذالك رجم بعيد معنايش اين نيست كه قيامت ميآيد، ولي زماناش طول ميكشد؛ بلكه آنان ميگويند، مستبعد الوقوع است، قرآن ميگويد واقع ميشود: انهم يرونه بعيداً و نراه قريباً. البته پيش ما قريبالامكان است، نه بعيدالامكان. حالا كي؟ اين را خدا ميداند. اين چنين نيست كه حالا انسان اگر مرد، حضرت را نبيند؛ اگر كسي واقعاً علوي باشد، ولوي باشد، مهدوي باشد، همين كه دارد ميميرد، نخستين كساني كه به بالين او ميآيند، وجود مبارك حضرت است. مرحوم كليني (رضواناللهعليه) نقل ميكند كه چهار بزرگوار به بالين محتضر مؤمن ميآيند و هيچ لذّتي براي مؤمن، به اندازة لذت مردن نيست! الان شرف ما در اين است كه بگذارند كربلا برويم و دستمان به ضريح حضرت برسد؛ ولي اين كجا و آن كجا؟ تازه خيلي هم خوشحال هستيم آن ضريح كجا آن فلز كجا... . اگر خود حضرت بيايد، به منزل ما چه ميشود؟ مرحوم كليني در فروع كافي در بحث (جنايز) در مبحث احتضار دارد. آنجا ميگويد:وقتي مؤمن محتضر در آن حالت است، ديگر بستگان را نميبيند، پرستاران را نميبيند.چشم او هم كه باز باشد از شدت نوري كه ميتابد، كسي را از بچهها و پرستارها نميشناسد و نميبيند. دفعتاً ميبيند وضع اتاق عوض شد، 14 مهمان بزرگوار خودشان را معرفي ميكنند. آنكه پيشاپيش همه است، وجود مبارك پيامبر ـ عليهوعليآلهآلافالتحيّةوالثناء ـ است. آنكه در كنار او است، عليبنابيطالب است. در روايت دارد كه اين را براي همة مردم نقل نكنيد. شايد آنها نتوانند آن را بررسي كنند؛ چون خيال ميكند آنجا سخن از محرم و نامحرم است بعد ميرسد به وجود مبارك حضرت ولي عصر،ميآيد سراغ ما. او كم ندارد، گم نميكند. اين ميشود مهدويّت و عدل. تازه اينها در اين عدلهاي عادي است. عدل و ظلم، هر دو، مراتب دارند: ظلم اصغر و عدل اصغر؛ ظلم اوسط و عدل اوسط؛ ظلم اكبر و عدل اكبر؛ ما در جهاد اصغر، عدل اصغر ميطلبيم. عدل اصغر، نجات از ظلم استكبار و صهيونيسم است. اين جهاد اصغر و پياده كردن عدل اصغر، وظيفة همة ما است. از اينجا كه بگذريم، يك عدل اوسط داريم در برابر ظلم اوسط. آن اين است كه آدم خوبي باشيم. آنجا كه مسئله علم و جهل مطرح است، عدل و ظلم مطرح است، قسط و عدل مطرح است، رذيلت و فضيلت مطرح است، آدم خوب باشيم. حداكثر ترقي ما، رسيدن به همين جهاد اوسط است. گاهي هم ممكن است فردي به جهاد اكبر هم برسد. جهاد اكبر اين نيست كه آدم، آدم خوبي باشد، اخلاق خوب پيدا كند، چرا كه اين جهاد اوسط است. آدم خوب شدن، عادل شدن، با تقوا شدن، اهل فضيلت شدن، اينها جهاد اوسط است. تا آنجا كه سخن از اخلاق است، از اين مرحله كه بگذريم، جنگ ميان قلب و عقل پيدا ميشود. بحث شهود، اينجا مطرح ميشود. جنگ ميان حكيم و عارف پيدا ميشد. آن يكي دليل اقامه ميكند كه بهشت وجود دارد. جهنم وجود دارد. آن يكي ميگويد اين دليل به كارتو ميخورد؛ من هم ميدانم بهشت موجود است، جهنم موجود است؛ ولي ميخواهم ببينم كه جنگ بين قلب و عقل است. تا سخن از فهميدن و تهذيب نفس است، تزكيه نفس است، اخلاق است، در مرحلة جهاد اوسط هستيم. از آنجا كه سخن از شهود است و كار حارثةبن زيد است و (كاني أنتظر إلي عرش الرحمن بارزاً) و ديدن وجود مبارك حضرت، آنجا جهاد اكبر است. جهاد اكبر اين است كه ما هر وقت خواستيم، مثل علامة بحرالعلوم، خدمتش شرفياب بشويم و حضرت را ببينيم. حضرت كجاست.جهاد اكبر اين نيست كه آدم، آدم عادلي شود. آدم خوب در عالم زياد است و رسيدن به آن، در حد جهاد اوسط است. جهاد اكبر اين است كه انسان به شهود برسد و هر وقت كه خواست، ببيند. مثل آنچه كه در شب عاشورا، وجود مبارك سيدالشهدا نصيب اصحاب خاص كرد و گفت:(اين شما و اين هم بهشت!) آنجا كه سخن از شهود است، جهاد اكبر است. البته اين راه باز است. عدل هم در جهاد اكبر در قبال ظلم اكبر است و جهاد اكبر. عدل در جهاد اصغر در قبال ظلم اصغر است. عدل مياني در قبال ظلم مياني و اوسط است و جهاد اوسط. اينها همه مراحلي از عدل و ظلم و جهاد است. وجود مبارك حضرت كه ميآيد، براي همة اين مراحل است. چون آن امامتي كه قرآن مطرح ميكند، امامتي نيست كه در حكمت و كلام و فلسفه است. امامتي كه در كتاب و حكمت و كلام و فلسفه است، همين امامتهاي تمدني و سياسي است.مردم قانون ميخواهند، رهبر ميخواهند، بايد متمدن باشند، زندگي آنان اجتماعي است كه البته همين برهان خوبي هم هست و تامّ هم هست. اما آن امامتي كه قرآن مطرح ميكند، جنّ و فرشتهها را هم در قلمرو امام عادل ميداند. آنان هم نيازمند اين مقوله هستند. آنان هم معلم ميخواهند. اين چنين نيست كه وجود مبارك حضرت آدم، معلّم ملائكه بود و گذشت. بلكه امام براي هر عصري، معصوم هر عصري، (يا آدم انبئهم...) مطرح است.نه تنها جنّها حضور او ميآيند و ايمانشان را عرضه ميكنند، ملائكه نيز از آنها كمك ميگيرند. مرحوم كليني، رضواناللهتعاليعليه، نقل ميكند كه (شما به سورة مبارك قدر، استدلال كنيد.). فرمود: از آنان سؤال كنيد: آيا (با رحلت رسول خدا، عليهوعليآلهآلافالتحيّةوالثناء، شب قدر تمام شد يا هست؟).لابد ميگويند: (هست.).از آنان سؤال كنيد: اگر شب قدر هست،اين ملائكهاي كه اسرار الهي، مقدّرات الهي را ميآورند كه برگردانند يا ميآورند كه به كسي بدهند؟ اگر ميخواهند برگردانند، پس چرا ميآيند؟ اگر تنزل الملائكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر، اگر مقدرات را ميآورند،ميآورند كه همه را ببرند، خوب چرا ميآورند يا ميآورند به كسي بدهند). آن كسي كه ميهماندار ملائكه است و مقدّرات را از ملائكه ميگيرد، كيست؟ امامتي كه در قرآن مطرح است قلمروش بيش از چيزي است كه در حكمت و كلام و فلسفه مطرح است. اينها معمولاً براي اينكه بشر مدني بالطبع است، قانون ميخواهد اين درست است، اما ملائكه معلم ميخواهند؛ ملائكه حافظ ميخواهند؛ ملائكه مذكّر ميطلبند؛ جنّيها اينطورند. وجود مبارك وليّ عصر اين است! آن وقت اين عدلي كه آن حضرت دارد، براياذ يخصمون في الملاء الأعلي هم هست! اگر گفته شد مهدويت و عدل برقراري عدل در آن فصل الخصومتهاي ملاء اعلاهم در برنامههاي حضرت است، اين است كه (بيمنه رزق الوراء)، حالا چه فرشتگان و چه جنيان و چه انسانها.چنين نيست كه آنان خصومت نداشته باشند، يا يخصمون في الملاء الاعلأ خود به خود، فصل خصومت ميشود، بلكه فصل خصومتشان به دست مبارك وليعصر، أرواحنافداه، است
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط حاج روح الله
|
روايت شده كه امام حسين (ع) فرمود: «خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شدم در حاليكه ابى بن كعب هم آنجا بود. حضرت رسول اكرم (ص) فرمود: مرحبا به تو ، اى ابا عبدالله ، اى زينت آسمانها و زمين . ابى گفت : چگونه او زينت آسمانها و زمين است در صورتى كه كسى غير از تو چنين نيست؟ حضرت فرمود: اى ابى ، قسم به كسى كه مرا به حق به نبوت مبعوث كرد، حسين بن على در آسمان بزرگتر از روى زمين است، و همانا بر طرف راست عرش الهى نوشته شده است كه او چراغ هدايت و كشتى نجات است » يكى از بركات فردى حضرت سيدالشهدا (ع) اين است كه او «چراغ هدايت» و «كشتى نجات» است . اگر چه همه پيامبران و امامان (ع) چراغها و انوار هدايت و كشتيهاى نجات و رهايى اند، چنانكه پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انما مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح من دخلها نجا، و من تخلف عنها هلك» همانا خانداون و اهل بيت من در ميان شما مانند كتشى نوح است كه هر كس داخل آن شود نجات پيدا كرده و هركس كه از آن تخلف كند هلاك خواهد شد.اما كشتى نجات حسين (ع) حركتش بر امواج توفنده و گسترده دريا، سريعتر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحلهاى نجات آسانتر بوده و دايره بهرهورى و استفاده از نور مشعل وجود حسين (ع) وسيعتر است .در آن زمانى كه امواج بلند و سهمگين فساد و گناه بر پيكره نيمهجان جامعه اسلامى، و جان و دل مسلمانان، تازيانه مرگ مى زد و گرداب حوادث و توطئهها و پليديها، خفتگان در بستر غفلت را بىرحمانه به قعر تاريكى و تباهى مى كشيد ، اين حسين بود كه با قيام و نهضت الهى خود و شهادت و اسارت اهل بيت خويش ، گرفتاران در اين اوضاع خطرناك را از درياى پر تلاطم ساخته شده به دست فتنهگر «بنى اميه» نجات بخشيد و با كشتى رهايى خود ، اين خفتگان و غافلان و گرفتاران را به ساحل نجات رهنمون نمود آرى ، حسين (ع) «مصباح الهدى » است تا در اين ظلمتكده خاك، دليل و راهنماى راه باشد؛ و «سفينة النجاة» است تا در اقيانوس متلاطم فتنهها و ضلالتها، غرق شدگان را كه كشتى شكسته بودند فرياد رس باشد اى كه مصباح هدايت هستى و فلك نجات از چه با اين اشكها ايجاد طوفان مى كنى؟ زنده در قبر دل ما بدن كشته تو است جان مايى و ترا قبر حقيقت دل ماست
دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانىاش بر وى تاثير مىنهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مىبرد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مىگيرد، از من معارف فرا گرفت.
جملاتي از حضرت سجاد (ع )
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت   توسط حاج روح الله
|
مطلب بعدي آن است كه مهمترين كاري كه امام انجام ميدهد، عدل است. اين عدل، يك مثلث مباركي را ميطلبد كه دو بخش اساسي آن، بر عهدة آنان است و يك بخش اساسي آن هم بر عهدة ماست. جامعهاي عادل ميشود، حكومتي عادل ميشود كه قانون عدل باشد، رهبرش عادل باشد، امتش عدلخواه باشد. اگر قانون مشكل داشت يا مجري قانون مشكل داشت يا جامعه مشكلي داشت، حكومت عدل مستقر نميشود. درحكومت اسلامي خاندان عصمت و طهارت، آن دو اصل محقّق بود؛ يعني قانون الهي بر اساس عدل بود. ابداً در حرمِ امنِ اين قانون، ظلمي راه پيدا نميكرد؛ زيرا، ظلم باطل است و در حريم قرآن راه ندارد: لايأتيه الباطل من بين يديه و لامن خلفه و لايظلم ربّك أحداً و... همچنين آنان عدل ممثّل هستند. پس هم قانون، قانون عدل است و هم رهبر، رهبر عادل. مشكل تنها از جامعه است.وظيفة ما در ارتباط با آن حضرت، از همين نكته مشخص ميشود و هم ترويج مكتب حضور و فرهنگ انتظار مشخص ميشود. وظيفة ما به عنوان منتظران آن حضرت مشخص است جامعه اگر عادل نباشد، عدل خواه نباشد، آن عدل علوي و مهدوي اجرا نخواهد شد. وجود مبارك حضرت امير، سلاماللهعليه، قانوني داشت كه عدل ممثّل الهي بود و خودش هم عدل ممثّل بود، لكن امّت او عدلخواه نبودند. آن طوري كه در نهجالبلاغه آمده است، حضرت در يكي از خطبهها فرمود: لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رُعاتها و أصبحت أخاف ظُلمَ رعيّتي؛ يعني فرق حكومت من با حكومت ديگران اين است كه ديگران وقتي شب را صبح ميكردند، از ظلم زمامداران خود هراسناك بودند، از ظلم راعيان در هراس بودند و من، از ظلم در هراس هستم.اگر حاكم، در حدّ علي ابن ابيطالب هم باشد، ولي مردم همراهي نكنند، حكومت عدل محقّق نخواهد شد؛ براي اينكه يك مثلثي كه دو ضلع دارد و يك ظلع ندارد، اين ديگر مثلث نيست؛ عدل اسلامي، جامعة عادل و حكومت عادل؛ القانون العدل، الامام العدل، الامت العادلة خوب، اگر وجود مبارك حضرت امير اينطور بود كه قانون عدلي داشت و حاكم عادلي بود، ولي جامعه ظلمزده بود، همان جنگ جمل و نهروان و صفّين است و شهادت و ترور و خونريزي.شما از حضرت امير، غير از وجود مبارك پيامبر، بالاتر كسي را نداريد. خداي سبحان، همانند او را هم در غير اهل بيت، نه قبلاً آفريد و نه بعداً ميآفريند. اين حرفي است كه هم دشمنان به آن اعتراف كردهاند و هم دوستان.بالأخره اين پنج سال تقريبي، با سه تا جنگ تحميلي و ترور ختم شد و حضرت هم فرمود: مشكل من قانون نيست، مشكل من شخص من نيست؛ مشكل من مردم من هستند. فرق من با همة مردم دنيا، در گذشته و حال و آينده، اين است كه آنان از حاكمان خود ميترسيدند و من از مردم ميترسم .خوف، اينجا در قبال شجاعت نيست؛ بلكه خوف در قبال ظلم آنان است: أصبحت الاُمم تخاف ظلم رعاتها و أصبحت أخاف ظلم رعيّتي اين است كه به ما گفتهاند، منتظر آن حضرت باشيد و اگر بخواهيد حضرت ظهور بكنند و عدل را گسترش بدهد و از عدل آن حضرت استفاده كنيد، بايد عدل طلب باشيد و مطلوبتان، عدالت باشد و تشنة عدل باشيد مطلب بعدي، اين است كه (چه امّتي تشنة عدل است؟) خوب عنايت كنيد تا بتوانيد اين مسئله را برهاني كنيد. ما، براي رهبرانمان، چون رهبر هستند، احترام ميگذاريم؛ ولي يك دليل و راه فلسفي و عقلي هم داريم كه حياتمان را مديون آنان ميدانيم. ما از مردن ميترسيم. مرگ چيز بسيار بدي است. چون كسي نيست كه از مردن خوشش بيايد. كساني كه دست به انتحار ميزنند، خيال ميكنند با مردن نابود ميشوند؛ در حالي كه اين جسم است كه نابود ميشود. بعد از خودكشي، تازه عذاب الهي شروع ميشود. ما از مردن خيلي بدمان ميآيد. حكما مي فرمودند اينكه شما از مردن بدتان ميآيد، چيز خوبي است؛ امّا بدانكه اكنون مردهاي! خودت را زنده كن! مگر تو زندهاي؟ از اين زندگي بترس كه اكنون در آني مرحوم مجلسي اول ـ رضوان الله تعالي عليه ـ با عظمت زيادي از حكيم سنايي نام ميبرد. علّت آن هم اين است كه اين حكيم بزرگوا،سخنان نغزي دارد. او ميگويد: مگر شما الان زنده هستي؟ خوب، آدم مرده بايد خودش را زنده كند و بعد، از مردن بترسد! از اين زندگي بترس كه اكنون درآني.خوب، چه كسي مرده است؟ كسي كه امام زمان خودش را نشناسد! چه كسي امام زمان خودش را نميشناسد؟ آن كسي كه همين كه دستش رسيد، باند بازي ميكند، دستش نرسيد، دعاي فرج ميخواند. فرمود:(از اين زندگي بترس كه اكنون در آني.)تو خيال كردهاي زندهاي! بله، نفس ميكشي، امّا خيال ميكني زندهاي.حالا ما اين را تحليل قرآني بكنيم تا معلوم شود كدام ملّت زنده است و كدام ملّت زنده نيست به اين شرط كه بدمان نيايد.فرمود اگر كسي امام زمان خودش را نشناسد، مرده است: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتةً جاهليّة. چنين شخصي مرده است؛ آن هم به مرگ جاهليّت و نه مرگ عادي. بيان نوراني حضرت امير اين است كه اينان وقتي به مال حرام رسيدند،(كطلح منضود و ظلّ ممدوداند)اينان وقتي دستشان به بيتالمال ميرسد،(طلح منضود و ظل ممدود و ماء مسكوب) ميشوند هر كس دستش به هر چه رسيد، ميگويد:(مال من است) از اين زندگي بترس كه اكنون در آني حضرت فرمود:(كسي كه امامش را نشناسد، مرده است؛ آن هم مرگ جاهليت)مرگ محصول زندگي است؛ يعني كسي كه هشتاد سال زندگي كرده،مثل يك درخت هشتاد ساله است.او عصارة درخت زندگي را در يك كاسه و در يك ليوان ميريزد و موقع مردن سر ميكشد او ميخواهد مرگ را بميراند، نه مرگ او را بميراند؛ چون ما مردن را ميميرانيم نه اينكه مردن ما را بميراند! نفرمود: كل نفس يذوقه الموت؛ فرمود: كل نفس ذائقة الموت. اگر آيه اين بود كه (هر كسي را مرگ ميچشد)، خوب، مرگ ميشد ذائق و او ميشد مذوق، او هضم ميشد و رفع ميشد؛ امّا فرمود: كل نفس ذائقة الموت ما ميرويم كه براي ابد زنده باشيم! ما كه نميميريم: إنّما تنتقلون من دارٍ إلي دار.خوب، اين كاسهاي كه بايد سربكشيم، محصول عمر ما است.اين است كه فشارِ جان دادن از اينجا شروع ميشود و براي ما تلخ است اگر مرگ،مرگ جاهليّت است، معلوم ميشود اين كاسه، عصارة جاهليّت ماست. اگر موت، موت جاهلي است، براي اين است كه حيات، حيات جاهلي است؛ من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية؛ لانّه كانت حياته حياةً جاهلية. اين حيات جاهلي، يك جا، در يك ليوان در آمده و او دارد داروي تلخ را ميچشد و لذا مرگ براي او تلخ است شناخت وجود مبارك حضرت وليّعصر براي ما داراي اهميّت حياتي است. اهميت حياتي؛ يعني واقعاً حياتي است و تعارف هم ندارد. كسي كه با امام زمان رابطه ندارد و او را نميشناسد، مرده است و كسي كه با او رابطه دارد، زنده است! منتهي قرآن كريم آن اصل علمي را جدا ميكند، بعد ميگويد به استناد آن اصل، اين فروع بر آن مترتب است من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتةً جاهليّة يعني چه؟ يعني اين شخص به حسب ظاهر زنده است. او اسم بيمسمّي است. چون عصارة انسانيّت هر كسي معرفت او است معرفت او را وقتي از او بردارند، ديگر انسان حقيقي نيست ابتدا خودمان بايد زنده بشويم، سپس ديگران را زنده كنيم. كار شما اين است. اگر كسي تشنة عدل نباشد ـ چون آن عنصر محوري امامت، عدل است ـ امام زمانش را نشناخته است قرآن علما را در كنار عدل خدا نام ميبرد. نميگويد: (چون خدا عالم است، علما هم چنينند)؛ بلكه فرمود: شهدالله أنه لا إله إلاّ هو والملائكة و أولي العلم قائماً بالقسط اين (قائماً بالقسط) هم به ملائكه تَشَر ميزند و هم به علما. فرمود من نام شما را همراه خودم آوردم تا شما عادل باشيد؛ وگرنه،من خيليها را با مثال ذكر ميكنم. ميگويم:(من باران فرستادم تا جو و گندم درست بشود و يك مقدار خودتان بخوريد و يك مقدار به مركوبتان بدهيد):متاعاً لكم و لانعامكم. آنها را كه با خودم نام نميبرم. اينجا كه شما را همراه خودم نام ميبرم، كار دارم. من قائم به قسط هستم و شما هم قائم به قسط باشيد تا لاينال عهدي الظالمين شكل ميگيرد ادامه دارد
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت   توسط حاج روح الله
|
|
|